X
تبلیغات
گردان بلال - والفجر مقدماتی گردان بلال پاسگاه وهب

گردان بلال

خاطرات رزمندگان گردان بلال لشکر 7 ولیعصر (عج)

والفجر مقدماتی گردان بلال پاسگاه وهب

 

راوی : دست نوشته ها

از عملیات والفجر مقدماتی حدود ۲۹ سال می گذرد. آن شب، شب سختی بود. آنقدر سخت که من تا مدتها هروقت یادش می کردم می لرزیدم. من عصر آن روز دیدم که گلوله تانک در کنار جوانی خوش سیما به زمین خورد و سرش به یک سوی و تنش به سمت دیگر افتاد و شنیدم که کسی مادرش را صدا زد درست مثل کودکی که از بیم حادثه ای مادرش را می خواند. من آن روز هنوز هفده سالم نشده بود. آن شب میدان مین بود و انفجارها و قطع شدن پاهایی که امروز دیگر نای راه رفتن ندارند. فکه آن شب قیامتی شده بود. تمام میدان مین را فریاد ناله پر کرده بود و از زمین و آسمان گلوله می بارید. گلوله های رسام تیربارهای عراق هم زوزه کشان از کنارمان رد می شدند. کسی آن شب روی مین رفت و ترکشهایش هم نصیب صورت من شد و چشم چپم را به روزی انداخت که امروز با عینک هم سازگار نیست. سید مصطفی شاهرکنی همراه نزدیک شهید عبدالعلی ملک ذاکر بعدها گفت وقتی دیدم از دهانت خون می آید از زنده ماندنت ناامید شدم. پس از سالها مدتی پیش من و سید مصطفی گفتگوی کوتاه تلفنی داشتیم. بانی خیر آن هم سید عزیز آشنا بود

سال ۶۹ در جریان انتفاضه عراق سید عزت اله حجازی دنبالم آمد و گفت برای آوردن بچه های میدان مین فکه می آیی؟ پاسخم روشن بود. رفتیم. با تنی چند از دوستان خوب وقدیمی. قبل از آن با حاج احمد سوداگر گفتگویی کردیم و رفتیم. اما نه با تفنگ که با بیل و کلنگ رفتیم. دیدن نقطه ای که آنشب افتادم برایم مثل خواب و خیال بود. لحظاتی همانجا نشستم. تمام صحنه های آن شب را مرور کردم. غلامعلی نیلی پایش قطع شده بود. خودش می گفت بعد عراقیها بالای سرش آمدند اما کارش را تمام نکردند. کیفهای جیره جنگی هنوز بود. هنوز نخود و کشمش آنها بود. در میدان مین جنازه ای افتاده بود که در لای اورکت گم شده بود. به پاسگاه وهب رفتیم. کنار آن نقطه ای بود که گویی عراقیها برخی جنازه ها را آنجا دفن کرده بودند. یکی دو قبر را حفر کردیم اما چیزی ندیدیم. بدنبال جنازه عبدالعلی ملک ذاکر رفتیم. یکی از دوستان از محل آن مطلع بود و می گفت عبدالعلی را درون سنگر تانک گذاشتیم تا وسیله ای برای انتقالش پیدا کنیم. اما آن سنگر تانک پر شده بود از رملی که کل منطقه را بهم ریخته بود.خلیل امیدیان را نیافتیم. یاد جنگل امقر افتادم و کوله پشتی خلیل و محتویات آن یعنی قوری و قند و چایی که همیشه براه بود. به یاد یزله های حسن بویزه افتادم. وقتی که عربهای مامور به گردان بلال ساعاتی قبل ازعملیات شروع کردن به پایکوبی، حسن بویزه را دیدم که بر شانه ها شعار الیوم یوم الافتخار سر می دهد. 

اگر عمری باقی بود و دفاترم را - که نمی دانم گم کرده ام یا نه - یافتم جزییات آن روز را می نویسم.

 

سلام . آنروز حتی بیل وکلنگ هم نبرده بودیم با لباس شخصی با تویوتا استیشن سپاه .وقتی به محل تقاطع جاده العماره با پاسگاه وهب رسیدیم من گفتم اینجا تعداد زیادی مجروح ویا شهید در موقع عقب نشینی جا گذاشتیم ولی بعلت گذشت حدود هشت سال از عملیات وسبز شدن زمین چیزی معلوم نبود ولی وقتی که با تکه ای چوب کمی زمین را کندیم موی سر ولباس شهدا معلوم شد که بدلیل نداشتن امکانات وخطر اسیر شدن وفرا رسیدن شب قرار شد برویم وچند روز دیگر با امکانات وبا هماهنگی لشکر بر گردیم ولی بدلیل اشغال منطقه میسر نشد .راستی نمی دانم تکلیف آن شهدا چه شد.ضمنا محل شهادت مفقودینی که از گردان بلال مثل علیر ضا پورانوری و علوی وفتحی وجولازاده را که میخواستیم نتوا نستیم برویم ولی من محل آن را حدودا می دانستم جا یی که تا کنون کسی شهدای آنجا راتفحص نکرده گویی آن شهدا نزدیک به امام شهیدشان تاابد بمانند.خدایشان رحمت کند .آری واقعا شهدا مانده اند وما رفته ایم

سلام
الان که راحت تر حتی لحظه های تلخ را می نویسیم. تا آینده گان بدانند که جبهه آن چیزی نیست که تا حالا در سینما و تلویزیون تصویر شده است
برادر تشکر

تکمله ای بر خاطرات فجر مقدماتی از جنس شطحیات!

- برای من مقدماتی یعنی یاد شهید سید حسین رجبی و لبخند همیشگی او که خدایش رحمت کناد

- برای من مقدماتی یعنی بمباران وحشیانه جنگل امقر و کوچ قبیلگی چندین هزار نیروی لشکر هفت حضرت ولیعصر در آغاز یک شب سرد. ... و راهپیمایی بدون هدف تا فردا بعد از ظهر. برای نسل امروز گفته باشم که جوانان آنروز در آن راهپیمایی آنقدر رفته بودند و خسته بودند که ته دیگ چند ماهه به جا مانده در بیایان که حتما در روزها وماه های قبل سفره چرب انواع چرندگان و درندگان بود را از فرط گرسنگی خوردند و روی آن هم نفت سفید را بعنوان آب نوشیدند تا از گلویشان پائین برود و رفت ... اما تازه فهمیدند که نفت خورده اند!

- برای من مقدماتی یعنی انبوه ناله های شیرمردانی که زخمی در کانال عمیق و عریض انتهای میدان مین یک کیلومتری جا مانده بودند و راهی برای نجاتشان نبود

- برای من مقدماتی یعنی خیانت گسترده و خونبار منافقین به وطن. وقتی که علامت های خضریان فرمانده رشید گردان بلال را شنود و تقلید می کردند تا جوانان وطن را به خاک و خون یا اسارت صدامیان بکشند. راستی مقدماتی اوچ خیانت این وطن فروشان بود

- مقدماتی صحفه ای زرین بود از آمادگی مردمان ایران زمین برای دفاع از عقیده و حمایت از رهبرانشان. این حرف در مقدماتی دیگر مصداق عینی دارد زیرا با فرا رفتن معرکه از مرز، دیگر دفاع از وطن عامل اصلی و عمده نبود. آنقدر حجم نیروی مردمی زیاد بود که در شب عملیات، رسیدن به خط مقدم یک مسئله و البته موفقیت بود!

- مقدماتی طعم غرور و نتیجه تلخکامی را هم داشت. هرکس مقدماتی را تجربه کرده می داند که چقدر برای مقر اسرا حساب باز کرده بودیم در حالی که ...

- برای من مقدماتی یعنی صفی کیلومتری و باور نکردنی از تجهیزات و تانک و ... که گویی برای مانور در دشت امقر و میدان مین کیلومتری آن به صف شده بودند و ...

- چه رادمردانی مانند سید حسین رجبی را در آن میدان مین بی سابقه به خون خضاب شده دیدم.

- حساب دین من به آن سترگ مردان بیشمار است. ... و بخشی از آن قصور در انتقال پیام وکلام آن نبردها و مرادنش به نسل بعد. ... راستی حساب این نسل بعد به نسل چقدر است؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 7:36  توسط علیرضا  |