تبليغاتX
گردان بلال

گردان بلال

خاطرات رزمندگان گردان بلال لشکر 7 ولیعصر (عج)

شهادت فرمانده محبوب گردان بلال در عملیات کربلای جهار

سالگرد حماسه عملیات کربلای چهار و سالروز شهادت

سردار رشید سید جمشید صفویان

گرامی باد

در عملیات کربلای جهار گردان های عمار ،  بلال و کربلا در سه محور مجاور بطور همزمان خط شکن بودند.

هدف تسخیر جزیره سهیل عراق که درست آنطرف رود اروند و مقابل جزیره مینو آبادان بود.

محور گردان عمار جنوبی ترین محور و محور گردان کربلا شمالی ترین محور بود. در ضمن محور گردان بلال بین دو محور گردان های عمار و کربلا بود.

طبق سنتی که بین شهید سید جمشید صفویان و عبدالحسین خضریان از فرمانده گان گردان بلال بود بنوبت یکی از انها در اول ستون گردان و دیگری در انتهای ستون ،گردان را هدایت می کردند.

عملیات سال گذشته فرمانده خضریان در فتح فاو اول ستون گردان بود. لذا فرمانده سید جمشید با فرو تنی از خضریان برای قرار گرفتن در اول ستون اجازه گرفت.

شاهدان از صحنه خدا حافظی شب عملیات کربلای چهار و حالات و گریه های سید جمشید موقع بخل گرفتن هم رزم ها حکایت ها گفتند

سید جمشید لباس مردان قورباغه ای پوشید و در اول ستون گردان بلال بعد ار نیروهای اطلاعات و تخریب قرار گرفت.

اما محور های گردان بلال و عمار با کمین عراقی بر خود کرد که بشدت مقاومت می کردند لذا با متوجه شدن عراقی ها روی این محور ها  آتش عراقی ها  و پرتاپ نارنجک و تمرکز تیربار ها روی این محور شدت  گرفت.

تنها محوری که به موقع باز شد محور گردان کربلا بود. از قضا رودخانه در حال مد بود و قایق های گردان بلال بسمت شمال منحرف شدند و روبروی محور باز شده گردان کربلا قرار گرفتند.

با روشن شدن چراغ قوه مردان قورباغه ای گردان کربلا ، قایق هایی از بچه های گردان بلال روی محور گردان کربلاپیاده شدند.

و خط عراق را بسمت جنوب پاکسازی و سنگر های آنرا منهدم کردند. تا به محور گردان بلال و محل درگیری مردان قورباغه ای گردان بلال و عراقی ها رسیدند و باعث باز شدن محور شدند.

اما فرمانده سید جمشید و تنی چند از نفرات پیشتاز گردان بلال در درگیریها  شهید شده  بودند.

 

 

فرمانده سید جمشید صفویان  

آخرین روز سید 

از وبلاگ رهسپار قدیمی:

اینجا فرودگاه آبادان است ، سالن فرودگاه شلوغ و عده ای آماده می شوند تا پرواز کنند . این پرواز با پروازهای ذیگر فرق دارد چون این مسافران مقصدشان بهشت است !

امروز سوم دیماه سال 1365 ، اما در برج مراقبت فرودگاه چه خبر است ؟

اینجا برج مراقبت یا اتاق فرماندهی گردان بلال  است ، شلوغ تر از هر روز و سید جمشید متفاوت تر از همیشه .

کسانی که سید جمشید را می شناختند  ، شخصیت چند وجهی او را بخوبی بیاد دارند .

انسانی با ویژگی های خاص . از بعد مدیریت بسیار توانا . هر کجا که لازم بود تا گرهی را از مشکلات بگشاید با تدبیر خود حل مشکل می نمود .

از بعد نظامی ، فرماندهی آگاه و توانمند  ، بگونه ای که آموزش نیروهای گردان از حیث ماموریت های متعدد و مختلفی که بعهده اش بود را برنامه ریزی و اجرا ء می کرد . هرگاه گردان در مناطق خشکی ماموریت داشت انواع رزم های متناسب با نوع ماموریت گردان را برای نیروها طراحی می کرد .

هرگاه ماموریت گردان آبی خاکی بود خود مربی شنا و قایق رانی آ نها می شد . در کربلای چهار خود مسئولیت آموزش غواصی به منیروهای گردان را عهده دار شد .

شاخص ترین ویژگی شخصیتی سید جمشید ، بعد فرهنگی او بود ، آگاهی وی نسبت به معارف دینی و کلام شیوای او در بیان آموزه های دینی چنان بود که اگر ساعت ها صحبت می کرد سخنش شنونده را جذب خود کرده موجب خستگی کسی نمی شد .

چهره خندان سید جمشید حتی در سخت ترین شرایط کاری و جنگی را همه بچه های گردان بلال بخوبی بیاد  دارند . اگر چه در موقع آموزش نظامی جدی و محکم برخورد می کرد ولی بلافاصله با تبسمی و لطیفه ای خستگی را از تن بچه ها بیرون می آورد .

برای سید جمشید کربلای چهار فصل رسیدن بود .

نقل است در حادثه کربلا حضرت ابی عبدالله (ع) هر چه که به ساعات آخر نزدیکتر می شد ، چهره اش بر افروخته تر می شد ...

این برافروختگی چهره برای سلاله پاکش " سید جمشید " نیز تداعی می شد .

آنچه که در زیر خواهد آمد خاطرات آخرین روز زندگی سید است :

          1 – صبح زود که برای نماز صبح بیدار شدیم ، پس از نماز که معمولا به امامت سید جمشید برگزار می شد ، اولین جلسه توجیهی فرماندهان گروهان ها را برگزار کرد . پس از تشریح ماموریت و مانور گروهان ها و تبادل نظر در این مورد و مرخص کردن آنها بنا به توصیه ما چند لقمه صبحانه خورد و بلافاصله دومین جلسه ، برنامه توجیه فرماندهان دسته ها بود و متعاقب آن جلسه ای با نیروهای غواص گردان که قرار بود بعنوان خط شکن باشند گذاشت و آخرین توصیه ها را به آنها کرد . این جلسات توجیهی تا ظهر طول کشید .

          2 – با اذان ظهر و خواندن نماز فرصتی پیش آمد تا سید جمشید برای آخرین بار وصیت نامه اش را باز بینی و نکاتی را به آن اضافه کند . لذا در گوشه ای از اتاق نشست و شروع به نوشتن کرد .

سالها بود که همدیگر  را می شناختیم و بارها با یکدیگر در جبهه ها و عملیات ها شرکت کرده بودیم . در طول این سال ها هیچ وقت سید را این گونه جدی ندیده بودم .

 به شوخی گفتم : سید وصیت نامه را باز هم تغییر می دهی ؟ اما جوابم را نداد .

حسین موتاب رفت و زد زیر دستش که چرا داری وصیت می نویسی ؟! نمی گذازیم شهید بشوی ! اگر تو شهید بشوی ما چکار کنیم ...

معمولا در چنین مواقعی سید جمشید به شوخی چیزی می گفت ولی آن روز خبری از لطیفه گویی ها نبود .

آن روز فکر می کنم جدّی ترین روز زندگی اش بود .

بعد از نوشتن وصیت نامه دستی به صورتش کشید و به من گفت : فلانی قدری صورت مرا اصلاح کن . و من با ماشین اصلاح دستی شروع به کوتاه کردن ریش او کردم در همان حال احساس می کردم این آخرین باری است که سید جمشید اصلاح صورت می کند . و سکوت و نگاه تنها کلامی بود که بین ما رد و بدل می شد و من می دیدم که سید از من دور و دورتر می شود ...

          3 – حوالی عصر که نیروها ی گردان آماده می شدند تا راهی منطقه شوند ، جلوی ساختمان برج مراقبت ایستاده بودم ، تویوتا وانتی به سرعت به سمت ما آمد ، وقتی ایستاد دیدم حاج صادق آهنگران از عقب آن پیاده شد و با عجله آمد و گفت : سید .. سید جمشید کجاست ؟ با دست اشاره کردم و گفتم : همینجا بالا

او از پله ها بالا رفت تا با سید جمشید خدا حافظی کند دقایقی بعد برگشت و موقع رفتنش بخوبی معلوم بود که روز پرواز سید را می داند بهمین خاطر برای خداحافظی با او اینقدر بی تاب بود ...

          4 – سید جمشید لباس غواصی پوشیده و همراه گروهان غواص  در سنگری بر لبه رود اروند متفکرانه نشسته و متنظر دستور حرکت است .

حاج حسین موتاب می گوید :

آن شب من به سید جمشید گفتم باید من اولین نفر ستون غواص در پشت سر شما باشم نمی گذارم کسی بجز شما جلوتر من حرکت کند . سید برگشت و گفت : برو ته صف .

من ناراحت شدم و رفتم آخر ستون ایستادم  . موقع خداحافظی رسید ، سید با تک تک بچه ها وداع کرد وقتی به من رسید لبخندی زد و من دولا شدم و دست او را بوسیدم در حالی که گریه امانم را بریده بود .

سید دستی به شانه ام زد و گفت : بیا اول صف .

اول ستون پشت سر سید جمشید ایستادم ، جلو تر از ما بچه های تخریب و اطلاعات بودند . وقتی به آن طرف اروند رسیدیم روی موانع دشمن توقف کردیم تا بچه های تخریب راه را باز کنند . دشمن بشدت منطقه را زیر آتش گرفته بود . با هواپیما بمب منور انداخت و آسمان مانند روز روشن شده بود . نفرات جلویی ستون یکی یکی تیر می خوردند یک لحظه صدای تیری آمد و برگشتم نگاه کردم تیر به سر سید جمشید اصابت کرد و او بدون اینکه یک کلمه حرف بزند به شهادت رسید .

****

قرار بود سید جمشید در نوک گروهان غواص حرکت کند و از طریق بی سیم با فرماندهی گردان در تماس باشد . کم کم هوا رو به تاریکی گذاشت و با اعلام حرکت ، غواصان به آب زدند سید لحظه به لحظه حرکت خود را گزارش می کرد ..

ساعتی گذشت درگیری شروع شده بود وقتی با بی سیم غواص ها تماس گرفتیم ، بجای سید جمشید حاجی محمد سعادت صحبت کرد ! از سید پرسیدیم گفت : سید جمشید هم رفت !

وقتی ما به ساحل دشمن رسیدیم در کنار معبر ی که توسط غواصان باز شده بود جنازه غواصی افتاده بود ، حسین موتاب در حالی که مجروح شده بود گفت : این جنازه سید جمشید است ...

دیدم سید چه آرام در میان  چولان ها در کنار ساحل اروندخوابیده است ...

 

فدای نرگس مستت باد هزار زنبق دریایی

هزار سر همه سودایی ،  هزار دل همه در یایی

چه مانده است زما یاران ! دلی شکسته تر از باران

دلی شکسته که خوکرده ست به درد و داغ و شکیبایی

*********

یاد و خاطره شهدای ذخیره

در عملیات کربلای ۴

گرامی باد .

محسن اسماعیلی

عبدالرضا شریفی

علیرضا چراغ چشم

محمد علی شایقی

 گردان کربلا در عملیات کربلای 4

گردان کربلا ادامه عملیات کربلای 4

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 9:42  توسط علیرضا  | 

شهادت عبدالعلي ملك ذاكر فرمانده گروهان مالك ازگردان بلال لشكر 7 ولي عصر

بسم الله الرحمن الرحيم

شهید ملک ذاکر

 راوي :رضا

نور ايمان                    

با سلام و درور به همه خوانندگان عزيز

آنچه در اين سياهه مي خوانيد حقيقت محض است و سعي شده هيچ كلمه اي به اتفاقات افتاده شده  زياد و يا كم نشود

موضوع :شهادت عبدالعلي ملك ذاكر فرمانده گروهان مالك ازگردان بلال لشكر 7 ولي عصر

 معمولا در جبهه، رزمندگان به هم كه مي رسيدند به يك ديگر مي گفتند :برادر نوراني شدي ما را در آخرت  شفيع باش، معني آن اين بود كه با معنويت شدي و شهات نزديك است (بيشتر جنبه تعارف داشت و به قول امروزي ها هندونه زير بغل هم ديگر قراردادن  بود )

من زياد به اين مطالب اهميت نمي دادم واين تعارفات را هم به كسي نمي گقتم ولي دوست داشتم  نور ايمان را در چهره شهدا  قبل از شهيد شدن  ببينم

  قرار بود در عمليات والفجر مقدماتي ، لشكر 7 ولي عصر از سمت شمال ولشكر امام حسن از جنوب در منطقه كوشك و جنگل عمقر بين اهواز و خرمشهر عمليات كنند و نيروهاي عراقي را تا جاده العماره بصره عقب برانند گردان بلال در اين عمليات خط شكن بود .

برادر عبدالعلي ملك ذاكر فرمانده گروهان مالك از گردان بلال بود و بنده هم تدارك گروهان را بعهد داشتم

برادر ملك ذاكر داري پوست روشن بود كمي هم  بور بود بعد از ظهرقبل از عمليات  بود كه برادر ملك ذاكر سرش را با آب كه در حلب گرم شده بود شست، (برادر مصطفي شاهركني و خليل اميديان (مفقودالاثر)و راجي و غلامحسين پرچه خارزاده (شهيد) هم در كنار فرمانده حضورداشنتد و با شوخي وجدي مي گفتند برادر ملك ذاكر نوراني شدي

گفتم : برادر ملك ذاكر چرا سر ت را مي شوئي؟ ما كه چند ساعت ديگر عمليات مي كنيم و گردو خاك ناشي از انفجارات وعمليات  تمام بدمان را پراز خاك مي كند.

گفت : هركس كه مي خواهد به ملاقات خدا برود بايد تميز باشد. 

گفتم : باورت شده نوراني شدي ؟ زياد خوشحال نباش پوستت كمي روشن است به همين خاطر ميگن نوراني شدي

برادر پرچه خارزاده گفت: خبر نداري نامزد هم دارد.

گفتم : ديگه بدتر، شهادت در كار نيست، چون خودت را به دنيا گره زدي

برادر ملك ذاكرمانند كسي كه از آينده خودش خبر داشته باشد، با يك شورخاص گفت: اگر با وجود دلبستگي به دنيا بتواني از دلبستگيها دل به كني وبه ملاقات خدا بروي ارزش بيشتري دارد.(خلاصه از اين حرف وحدث زياد زديم)

غروب بود همه رزمنده ها  پشت خط مقدم آماده حمله بوديم  حتي سرپا نماز مغرب وعشاء را خواديم

گردان ما خط شكن بود، هوا كه تاريك شد فرمان حمله صادر شد (از جزئيات عمليات نمي گويم چون بسيار زياد است البته عبور از میدان مین این عملیات را قبلا در این وبلاگ نوشته ام)  

ساعت 12 شب بود كه گروهان ما به جاده العماره بصره رسيد

رزمندگان را به فاصله معين در كنار شانه جاده به صورت پدافندي مستقر كرديم  و با موفقیت پشت مواضع از بیش تعیین شده پدافند نمودیم

تقريبا تمام نيروي دشمن را دور زده بودم و فقط منتظر لشكر امام حسن بوديم كه از سمت جنوب خط را بشكند تا محاصره کامل شود و به صورت گازانبري دشمن را در دام بانذازیم

فرمانده ملك ذاكر گفت : خب بهتر است تا كمي اوضاع آرام شده برويم و اطراف را شناسائي كنيم چون هوا كه  روشن بشود پاتك دشمن شروع خواهد شد و بايد بتوانيم مقاومت كنيم

من و برادر راجي و رضا زماني وخليل اميديان به همراه فرمانده به سمت جلو حركت كرديم

فرمانده به من گفت : تو حدود 100 متر از ما فاصله بگير و اطراف را زير نظر داشته باش تا از پشت به ما حمله نشود.

هوا تاريك مطلق بود و فاصله ما از منورها كه نزديك خط روشن مي شدند  زياد بود از دور به زحمت مي توانستم فرمانده و همراهان  را ببينم     

حدود 2 كيلومتر كه جلوتر رفتيم درست چند لحظه قبل ازحادثه  شهادتش  ملك ذاكر برگشت و من را صدا زد و گفت كجائي؟

توي آن تاريكي مطلق صورتش كاملا روشن و هويدا بود مانند كسي كه زيرنور باشد و يا نور به سمتش تابيده باشند ، فرياد زدم من شما را مي بينم .

گفت من تورا نمي بينم فاصله ات را كم كن  ما داريم مي رويم داخل سنگر تانك  تو هم بيا ما را گم نكني .

وقتي كه صورت نورانيش را ديدم به خاطرم آمد كه بعد از ظهر سر وصورتش را شسته به همين خاطر صورتش كاملا هويداست در آن لحظه فراموش كردم كه اين نور ايمان است

كه ناگهان از داخل سنگر به فرمانده و همراهان شليك شد

شهيد ملك ذاكر در دم شهيد شد و خليل اميديان از ناحيه هر دو پا زخمي شد و به زمين افتاد

ولي برادر راجي و زمانيان خودشان را به كناره سنگر  رساندند

من هم سريع خودم را به به كناره سنگر رساندم و يك نارنجك به داخل سنگر انداختم

منفجر شد و چند لحظه بعد صداي تير اندازي از داخل سنگر شنيده شد كه مجدد يك نارنجك ديگر انداختم بعد از انفجاردوم  چند لحظه صبر كرديم وقتي كه مطمئا شديم كه خطري نيست برادر راجي به بالاي سنگر رفت و به عراقيها تيرخلاص زد

وقتي كه توانستيم به بالاي سر شهيد ملك ذاكر برسيم او شهيد شده بود و از نوري كه ديده بودم هيچ خبري نبود تازه فهميدم نور ايمان یعني چه،  اما چه دير فهميدم  اما برادر خليل اميديان از هر دو پا زخمي شده بود .......

نمي توانستيم او را به عقب برگردانيم چون توانش را نداشتيم ، گفتم مي رويم عقب و امدادگر مي فرستيم كه متاسفانه موفق به اين كارهم نشدم هرچه تلاش كردم نتواتستم امدادگر پيدا كنم كه فرمانده گردان بلال برادر چائيده رسيد و ماجرا را برايش تعريف كرديم و گفت  دستور عقب نشینی  آمده اگر می توانی گروهان را سريعا به عقب برگردانند. من هم ضمن ابراز توانمندی گروهان را به عقب هدایت کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 15:44  توسط علیرضا  | 

گردان بلال عمليات بدر " ایثار سعید و شهید فرج الله پیکرستان "

 عليرضا عمليات بدر بعد از مجروحيت

عکس : علیرضا ۱۶ ساله بعد از مجروحیت در عملیات بدر 

 راوی : علیرضا

انتخاب تیم پیش تاز

در همین موقع پیکی از جانب پیکرستان آمد و علیرضا و سعید را خواست علیرضا و سعید همراه پیک به سمت محل پیکرستان رفتند اتفاقا محل پیکرستان همان محلی بود که بچه های گردان در لحظات اولیه ورود به خط دشمن در آنجا موضع گرفته بودند با کمال تعجب آنجا خبری از آتش خمپاره و هیچ آتش دیگری نبود و فرمانده خضریان همراه بیسم چی هایش در حال کنترل گردان بود علیرضا و سعید در آنجا به پیکرستان و دالیله اضافه شدند و همراه یک نفر ازاطلاعات و عملیات لشکر 7 که لهجه اصفهانی داشت بسمت خط دوم عراق حرکت کردند توجه نیروی اطلاعاتی به کلاه علیرضا که از پیشانی جای ورود گلوله داشت و از پشت میخ آن محل خروج کاملا بزرگی داشت جلب شد. به علیرضا گفت که سر شما مثل اینکه زخمی شده بهتره شما با ما نیایی ولی علیرضا گفت که با وجود عبور گلوله تیربار از کلاه ام هیچ زخمی در سرم ندارم.

حرکت بسمت خط دوم

آخرین دستورات توسط فرمانده خضریان به پیکرستان ابلاغ شد ، این گروه شش نفر بودند ، که به فرماندهی پیکرستان از جاده ای که کمی از جاده مورد مراقبت علیرضا و سعید شمال تر بود و بسمت غرب و عقب دشمن می رفت شروع به حرکت بسمت خط دوم عراقی ها کردند.

در بین راه که بسمت شمال حرکت می کردند شاهد  پیکر های برخی از شهدای پاکسازی سمت راست گروهان  قائم و فتح روی زمین بودند از جمله شهید عبدالحسین پرموز.

البته در ابتدای این جاده دو کامیون ایفای عراقی بودند که در زمان حمله گروهان فتح گردان بلال مورد اصابت قرار گرفته بودند و در آتش می سوختند.

گروه از کناره جنوبی جاده بسمت خط دوم عراقی ها حرکت کردند جاده حدود نیم متر از سطح دشت همجوار خود مرتفع تر بود و با یک شیب سر بالایی به خط اول عراق وصل میشد.

جاده غربی شرقی بود و خاکریز خط دوم عراقی ها فقط در سمت شمال جاده بود و ضلع جنوبی جاده باز بود و حدود یک کیلوتر با پد خط اول فاصله داشت وقتی گروه به جناح خاکریز خط دوم عراق رسیدند  بی سر و صدا همان جا درازکش شدند بعلت اینکه خاکریز خط دوم برای ادوات خمپاره انداز طراحی شده بود فقط بین گروه فرمانده پیکرستان و عراقی ها عرض یک جاده خاکی بود و مانع دیگری نبود علیرضا نفر آخر گروه شش نفره بود که درازکشیده بود.

اعزام نیرو کمکی

 بعد از دقایقی یک گروهان از بچه های گردان بلال که از گروهان های مختلف آن انتخاب شده بودند جهت تقویت گروه اعزام شدند.

نفر اول این ستون شهید حسن متعمدی مسئول وقت اطلاعات عملیات گردان بلال دزفول بود علیرضا حرکت ستون را از ابتدای  خط اول عراق بسمت خود بخوبی رصد میکرد و در تعجب بود که عراقی ها که در چند قدمی آنها بودند چرا این ستون را نمی بینند !

علیرضا از دور متوجه شد که حسن متعمدی که با او در یک پایگاه بسیج فعالیت داشته اند جلودار ستون است ولی حسن وقتی به علیرضا رسید اسلحه خود را به صورت هجومی بطرف علیرضا گرفت و با حرکت اسلحه خود به جلو و عقب از او پرسید که تو کی هستی علیرضا با صدای آهسته و با ملاحظه نزدیکی عراقی ها چند بار خود را معرفی کرد و در نهایت حسن او را شناخت.

ستون کمی بصورت سینه خیز بسمت غرب و جلو رفت به گونه ای که علیرضا که نفر آخر گروه شش نفره بود از جناح عراقی ها هم رد شد و گروه در جناح جنوب عراقی ها و پشت سر عراقی ها قرار گرفت  

آغاز درگیری و مجروحیت علیرضا

در این لحظه عراقی ها متوجه عقب ستون گروهان ما شدند و شروع به آتش روی وسط ستون و عقب ستون کردند بچه های وسط ستون نیز آتش را پاسخ می دادند  اول ستون می توانست از پشت سر ، عراقی ها را در همان حالتی که دراز کش بودند و موضع گرفته بودند مورد آتش و پرتاب نارنجک قرار بدهد  ولی یک قانون در گردان بود که فرمانده هان گردان فرمان می دادند که  "زمین گیر نشوید" در آن زمان یکی از فرمانده ها همین فرمان را صادر کرد  و این علیرضا بود که بعنوان نفر اول اقدام به بلند شدن از زمین و ضمن شلیک بطرف تیربارچی عراقی ها که وسط ستون را هدف شلیک قرار داده بود حرکت کرد البته فاصله علیرضا و تیربارچی عراقی فقط حدود شش متر بود و علیرضا از جناح جنوب غربی که کمی پشت عراقی ها بود بسمت تیربارچی حرکت هجومی همراه با شلیک را آغاز کرد تیربار چی که در محل شروع خاکریز و تلاقی آن با جاده موضع گرفته بود و از دید علیرضا فقط ارتفاع جاده برای تیربارچی عراقی مانع بود، با این اقدام علیرضا به یکباره تیربار خود را که تا آن زمان وسط ستون را مورد آتش قرار داده بود را بسمت راست  چرخاند و علیرضا در آن لحظه متوجه شد که قطار تیرها در حال منحرف شدن بسمت او هستند و با نزدیک شدن این قطار تیر بسمت پا های او ، احساس کرد که پاهایش روی مین رفته اند و یکباره به زمین پرت  شد و هر دو پای او مورد اصابت سه گلوله تیربار قرار گرفت البته پیکرستان در این اثنا اقدام به پرتاب چند نارنجک کرد البته همان لحظه آتش عراقی ها با روشن شدن آتش گروه پیش تاخته خاموش شد. در موضع کنار جاده علاوه بر تیربارچی عراقی تعدادی عراقی با اسلحه و چند خمپاره انداز فعال بودند بقیه عراقی ها پشت خاکریز با عقبه ستون درگیر بودند.

عراقی ها که متوجه آتش از جناح و پشت سر شدند به یک باره پا به فرار گذاشتند و علیرضا آخرین زخمی این درگیری محسوب می شد. احتمالا اواسط ستون نیز زخمی هایی داشت.

ماندن علیرضا بین خط خودی و دشمن

بچه های گردان براحتی پشت خاکریزی از عراقی ها که تازه فتح شده بود موضع گرفتندعلیرضا که سابقه امداد گری در پدافندی پاسگاه زید عراق سال62 را داشت  با در آوردن کمربند نظامی خود اقدام به بستن آن دور ران پای راست خود کرد ولی جهت بستن پای چپ خود وسیله ای نداشت چرا که ساعاتی پیش در خط اول با اصابت یک خمپاره در نزدیکی او سعید و ... یکی از بچه های گردان از ناحیه پا زخمی شده و علیرضا با چفیه خود پای او را بسته بود. در این لحظه شهید محمدی قاری قرآن که همیشه یک چفیه سفید دور گردن داشت از کنار علیرضا جهت رفتن پشت خاکریز عراقی ها در حال رد شدن بود که  با دیدن علیرضا بسمت او آمد و  ضمن احوال پرسی ، علیرضا از او خواست که با چفیه اش دور ران چپ اورا ببندد و کمر بند ران راست را نیز محکم کند او هم با یک چهره بسیار باز ضمن نوازش اقدامات فوق را انجام داد و سپس بسمت خاکریز عراقی ها رفت. در این لحظه بود که فرمانده گروهان قائم حاج علیرضا زمانی پیش علیرضا آمد و ضمن احوال پرسی، شکوهی که در آن زمان امداد گر بود و یک نفر دیگر را نیز دستور داد که در کنار علیرضا موضع بگیرند و مواظب او باشند. هوا کم کم روشن شد و گردان بلال علاوه بر خط اول ، خط دوم عراق را که از دو پاره خط  پشت سر هم تشکیل شده بود و وسط آن خمپاره انداز های دشمن و سنگر های استراحت مربوطه  بودند را تسخیر کرد، یکی از بچه های خودی که ریش و موی بوری داشت و البته در آن زمان او را می شناختم پشت خمپاره انداز ها رفت و ضمن چرخش آنها بسمت دشمن اقدام به شلیک بسمت خط سوم و عقبه عراقی ها کرد.علیرضا در این لحظه بی حال و چشمهایش کم سو شده بود و فقط می توانست با فشار دست ها روی زمین و حرکت بسمت عقب کمی جابجا شود. چرا که هم زانو و هم ساق راست و هم استخون ران پای چپش هدف گلوله تیربار قرار گرفته بود. در امتداد جاده ، خاکریز سومی بود که  عراقی ها پشت آن موضع گرفته بودند که مشخص بود البته یک تیربارچی کچل عراقی نیز با آنها بود تقریبا فاصله خط سوم عراق تا خط دوم حدود 300 تا 500 متر بود. همانگونه که قبلا گفته شد خاکریزخط دوم یک خاکریز ناقص بود و فقط یک سمت جاده بود جلوی علیرضا تا خط سوم عراقی ها هیچ مانعی نبود و علیرضا سیبل عراقی ها شده بود چرا که اولا کمی جلوتر (غربتر) از خط دوم بود و در ثانی آنطرف جاده بدون خاکریز و محافظ بود لذا توجه عراقی ها که برخی از آنها درست در مقابل بودند و بر روی خاکریز سوم خط خود که کمی مرتفع تر از خاکریز دوم بود قرار داشتند  علیرضا و دو نفر دیگر که شکوهی و  دیگری بود زیر آتش شدید عراقی ها بودند علیرضا از دیگران خواست تا از همدیگر فاصله بگیرند. شکوهی گاهی گلوله ای بسمت عراقی ها شلیک می کرد بخصوص در سحرگاه که هوا هنوز خوب روشن نشده بود مسیر حرکت گلوله مشخص بود که از بالای سر عراقی ها رد می شود علیرضا احساس می کرد که اگر کمی سر حال تر بود می توانست عراقی ها را یکی یکی با تیر بزند شلیک کرد ولی احساس کرد که ضعف و تاری دید مانع شلیک دقیق است  واز اینکه بدون پناه در مقابل عراقی ها مورد اصابت گلوله قرار نمی گیرد در تعجب بود. بعد از دقایقی فرمانده گروهان حاج علیرضا زمانی همراه بیسیم چی خود دوباره پیش علیرضا آمد و صحبتی با علیرضا کرد و سپس از بچه ها خواست که یواش یواش به پشت خاکریز برگردند  خودش هم کمی جلوتر رفت واز پشت خاک هایی که مانند بار فرغون و با فاصله از هم بودند موضع گرفت تا منطقه و دشمن  را مورد بررسی قرار دهد.

تلاش برای نجات علیرضا از زیر تیر رس مستقیم دشمن

ایثار های شهید پیکرستان  و حسن معتمدی نیا و  سعید و .....

در این لحظه بود که پیکرستان پیش علیرضا آمد و روی زمین درازکش شدآتش روی سر علیرضا همیشه وجود داشت  و علیرضا مرتب تیرهایی را می دید که در چند سانتی متری اش  با بر خورد به کلوخی کمانه کرده و بسمتی دیگر می روند. با آمدن فرمانده پیکرستان حجم تیرها  زیاد شد  فرمانده پیکرستان به جلو روی زمین خوابید و از علیرضا خواست که بر پشت اودراز بکشد  که علیرضا با هر زحمتی که بود این کار را کرد به یکباره آتش گلوله دشمن بقدری شد که احساس قرمز شدن زمین و باران گلوله را می شد دید. فاصله علیرضا تا پشت خاکریز خودی حدود ده متر بود ولی فرمانده پیکرستان احساس کرد با این حجم آتش که کل خط عراق روی ایشان و جاده بی وقفه می ریزد امکان جابجایی وجود ندارد از طرفی وزن علیرضا که یک نوجوان لاغر و بلند قد بود اجازه تحرک سریع را به پیکرستان نمی داد.  بدون هیچ حرکتی و اصرار علیرضا که فعلا موقعیت جهت انتقال مناسب نیست شهید پیکرستان به موضع خود برگشت. تلاش برای انتقال علیرضا چند بار از سوی فرمانده پیکرستان و فرمانده حاج علیرضا زمانی وحسن متعمدی و سعید تکرار شد ولی همیشه با واکنش مشابه از طرف عراقی ها مواجه می شد. و به یک بازی تبدیل شده بود.

نزدیک ظهر شد برای آخرین بار فرمانده حاج علیرضا زمانی نزد علیرضا آمد  علیرضا از او خواست که جهت انتقال او، بهتر است که دو نفر بیایند و هر کدام یک دست علیرضا را بگیرند و بدون بلند کردن علیرضا او را به پشت  روی زمین بکشند و به پشت خاکریز ببرند،

این ایده از آنجا به ذهن علیرضا رسید که احساس می کرد که بلند کردن از زمین خود فرصت زیادی می خواهد و با آن حجم آتش حتما علیرضا و تیم انتقال دهنده در معرض خطر است.

فرمانده حاج علیرضا زمانی دوباره بسمت جنوب غربی، پشت خاک های فرغونی رفت و از آنجا با بیسیم با فرمانده گردان تماس گرفت و از او خواست که تمام خط عقب جهت انتقال یک مجروح که از دیشب زخمی شده است آتش تهیه بریزند و همچنین خط تحت فرماندهی او نیز آماده آتش تهیه شوند.

حسن متعمدی ، سعید و پیکرستان جهت انتقال علیرضا آمدند و دو نفر از آنها دست علیرضا را گرفتند  و کشیدن و حرکت آغاز شد ولی عراقی ها هم با وجود آتش دو خط ایرانی ها آتش زیاد اما غیر دقیقی را اعمال کردند بالاخره علیرضا به پشت خاکریز دوم عراق که توسط گردان تسخیر شده بود منتقل شد و توسط شکوهی مورد پانسمان قرار گرفت .

انتقال به عقب و مجروحیت سعید

 دیگر بعد الظهر شده بود، یک تیم چهار نفره  از گروهان فتح بصورت کمکی آمده بودند از فرمانده گروهان ما اجازه  خواستند تا به عقب و خط اول عراق برگردند. فرمانده حاج علیرضا زمانی از آنها خواست که علیرضا را با خود به عقب ببرند برانکارد موجود نبود  لذا دو اسلحه از جلیقه نجات رد کردند و آن چهار نفر دو اسلحه را که از زیر پای علیرضا رد شده بود  گرفتند و سعید هم از پشت، زیر بغل علیرضا را گرفت و بسمت عقب حرکت کردند . خط دوم نیز آتش می ریخت تا گروه بتواند به راه خود ادامه دهد.

هنوز به نصفه راه نرسیده بودند که بعلت دور شدن از خاکریز خط دوم و مرتفع تر بودن خط سوم در تیررس مستقیم خط سوم عراقی ها قرار گرفتند  ناگهان یک تیر گرینف به کمر سعید اصابت کرد و سعید از عقب پرت شد علیرضا که در بغل سعید بود به زمین افتاد و فقط پاهایش در دست آن چهار رزمنده گروهان فتح بود آنها نیز پاهای علیرضا را  زمین گذاشتند و کمی نیز ترسیده بودند یکی از آنها به دیگران گفت که تا تیر نخورده ایم برگردیم عقب، آنها رفتند ، علیرضا  با فشار دادن دست هایش روی زمین بسمت سعید رفت و هر چه سعید را صدا می زد از او جوابی نمی شنید به او گفت بابا من از دیشب تیر خورده ام و هنوز تکان می خورم تو را چه شده که ناگهان سعید جواب داد ، علیرضا محل اصابت گلوله را پرسید که سعید به کمر خود اشاره کرد علیرضا به او گفت که اگر دست یا پایت بود می توانستم آنرا پانسمان کنم ولی با این ضعف که دارم نمی توانم کمرت را ببندم  تیر وارد کمر سعید شده بود و تا اندام های داخلی شکم را آسیب زده بود  بعلت اینکه صدا تا خط دوم شنیده می شد و خط دوم عراق نزدیکتر بود ،علیرضا با صدای بلند وضعیت سعید را به خط دوم گزارش داد و بعلت عدم توانایی تقاضای امداد گر از خط دوم کرد  شکوهی (که مدتی پیش معاون دبیرستان امام خمینی دزفول بود )جهت پانسمان سعید آمد و او را پاسمان کرد و بر گشت. علیرضا از سعید کمی فاصله گرفت و در پشت یکی از خاک های فرغونی که در منطقه بودند استراحت کرد  نزدیکی غروب فرمانده شهید محمدرضا صالح نژاد و تنی چند از بچه های رزمنده را بالای سر خود دید که می خواستند او را عقب ببرند علیرضا از وضعیت انتقال سعید از آنها  پرسید که فرمانده  محمد رضا صالح نژاد به او گفت که بعد از تو او را منتقل خواهیم کرد. علیرضا به انتقال راضی شد و حرکت آغاز شد و قبل از رسیدن به ایفای های مشتعل یک  برانکارد پیدا  شد و علیرضا را بر روی آن گذاشتند و تا نزدیکی ایفا ها بردند علیرضا نگرانی عبور از پیش ایفا ها را به صالح نژاد و احتمال زخمی شدن برادران را گوشزد کرد چرا که جاده با شیبی که مانند سیبل برای عراقی ها شده به خط اول عراق وصل می شد، در آن نزدیکی کمی استراحت کرده و با سرعت آن تیکه راه را نیز طی کردند

انتقال به جزیره مجنون شمالی همراه شهدا گردان بلال

 یک قایق حامل شهدای گردان بلال از جمله فرمانده گروهان فتح  عازم عقب بودند که به اصرار فرمانده صالح نژاد و اینکه ایشان زخمی دیشب هستند  علیرضا را روی شهدا گذاشتند و به عقب  آوردند. علیرضا در قایق چند بار چشم باز کرد و یکبار دید که با وجود اینکه مدت زیادی گذشته است ولی بین سیم خاردار ها و بشکه های انفجاری گیر کرده اند و خدمه قایق با فشار دادن پارو روی زمین سعی میکنند که از این بشکه ها فاصله بگیرند.

سعید را نیز به عقب منتقل کرده و با قایق دیگری آوردند. ولی  ۲۴ سال است که سعید و علیرضا همدیگر را ملاقات نکرده اند !

 خلاصه روز های آخر عملیات بدر

خط سوم تا فردای آن روز  تصرف شد.

بعلت اینکه گردان بلال شمالی ترین گردانی بود که مواضع خود را تصرف و تثبیت کرده بود. و مواضع شمالی تر یا خوب تثبیت نشده بودند و یا اینکه از اول دست دشمن بودند. فشار زیادی به گردان بلال آمد

گردان کربلا اهواز  در شمال گردان بلال بود و تیپ  ۱۸ جوادالائمه (ع)   به فرماندهی شهید برونسی در شمال گردان کربلا در روز های اولیه عملیات بدر مواضع خود را تصرف کرده بودند ولی در روز چهارم به بعد این مواضع دست دشمن افتاده بود 

گروهان قائم چند شب پشت خط دوم عراق پدافند کرد . و سپس با گروهان فتح حایگزین شد. در آن زمان فرمانده گروهان فتح شهید صحتی با شناسایی اطراف محور خود متوجه حضور نیروهای مشکوکی در شمال مواضع خود شد که آنرا را به فرمانده گردان خضریان گزارش داد. اول  دشمن بودن آنها تکذیب شد ولی با بررسی دقیق توسط فرماندهی لشکر تائید شد

گروهان فتح نیز یکی دو شب روی خط اول عراق بود و سپس بسمت شمال یا دست راست خود رفت و در آنجا پدافند نمود

گردان عمار در شب پنجم بجای گروهان قائم رفت و گروهان قائم نیز بجای گروهان فتح اعزام شد

گردان های بلال و عمار جهت تصرف مناطق تصرف نشده در مرحله بعد بازسازی شده و اقدام به عملیات کردند.

به گروهان فتح در این مرحله استراحت دادند.

 دسته شهید صالح نژاد گروهان قائم گردان بلال بسمت شمال و گردان عمار بسمت غرب عملیاتی انجام دادند که بدلیل حجم زیاد تانک های دشمن و فرصتی که به دشمن داده شد و اینکه ۲۰ کیلومتر پشت ایرانی ها آب بود و امکان پشتیبانی برای ایرانی ها ضعیف بود با شکست روبرو شد. بقیه گروهان قائم عقب دسته شهید صالح نژاد بودند و همانجا پدافند کردند و شهیدانی همچون محمدرضا صالح نژاد ، محمدی قاری قرآن و ..........شهدای عملیات بدر

فرمانده فرج الله پیکرستان در عملیات والفجر 8 (فاو ) دلیرانه جنگید و به شهادت رسید. باز هم شب عملیات والفجر ۸ و انهدام سنگر ها با نارنجک های شهید پیکرستان ادامه داشت تا به یک سنگر رسید که چند عراقی در داخل آن مقاومت می کردند. پیکرستان یک نارنجک بسمت سنگر پرتاب کرد و سپس سرش را بالا کرد تا نتیجه را ببیند که مورد اصابت گلوله در سرش قرار  و شهید شد.

پیکرش در شهید آباد دزفول و در یک منطقه دور از سایر شهدا به خاک سپرده شد و به نقل از فرمانده حاج علیرضا زمانی " پیکرستان هم در رزم و هم در شهادت مظلوم بود"

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 18:50  توسط علیرضا  | 

گردان بلال عمليات بدر حماسه سازی شهید فرج الله پیکرستان در شکست خط اول عراق

 

فرمانده شهيد فرج الله پيكرستان

 

 

راوی : علیرضا

 

اعزام به منطقه

چند روز قبل از عملیات بدر به سمت منطقه اعزام شدیم  شب در اهواز استراحت کوتاهی کردیم  ظاهرا قرار بود شب در اهواز بمانیم که اخبار موشکباران دزفول را شنیدیم  بچه ها بسیار ناراحت شدند چون خبری از خانواده هایشان نداشتند همان شب بسمت منطقه حرکت کردیم و از سه راهی طلائیه وارد منطقه، نزدیک هور شدیم . یک دشت وسیع بود آنجا اردو زدیم و چادر ها را برپا کردیم .

کوله آر پی جی

 علیرضا که قبلا کمک تیربارچی بود بعدا تک تیر انداز شد . همانجا تصمیم گرفتند که تمام نیرو های تک تیر انداز هم مهمات اضافی با خود حمل کنند، لذا یک کوله آر پی جی به علیرضا دادند که کمربند نداشت علیرضا سه بار جهت تعویض آن مراجعه کرد ولی این آخرین کوله موجود بود.

فرمانده لشکر و مراسم خدا حافظی

گروهان قائم  بعنوان گروهان خط شکن انتخاب شد و قرار شد که قبل از واحد های دیگر گردان بلال به منطقه مرزی اعزام شود ، فرمانده لشکر و دیگر فرماند هان گردان نیز آمدند و تک تک بچه های گروهان قائم با فرمانده لشکر، سردار رئوفی روبوسی و خدا حافظی کردند و همچنین با فرماندهان گردان حاج عبدالحسین خضریان و سید جمشید صفویان مراسم خدا حافظی برگزار شد.

از این مراسم، تبلیغات لشکر عکس تهیه کردند ولی بنده تا هم اکنون نمونه آنرا ندیده ام.

نینوا و هفتاد و دو تن

قبل از مراسم خدا حافظی یک توجیه عملیاتی برای گروهان قائم انجام شد و عنوان شد که گروهان قائم خط شکن است و از محور آبراه نینوا بسمت دشمن حمله میکند وتعداد گروهان قائم 72 نفر است ،این اوصاف روحیه زیادی به بچه ها داد که ناگهان یک نیرو از مرخصی برگشت و به گروهان اضافه شد که بچه ها به او معترض بودند که چرا کمیت را به 73 نفر رساندی ؟

پاسگاه روی آب جلو تر از کمین های ایران

گروهان قائم چند روز قبل از عملیات بسمت جزیره مجنون شمالی حرکت کرد. سه راهی که رسیدیم دژبانی بود ،که یک پیرمرد بسیجی نیز در میان آنها بود و به هیچ ماشینی اجازه عبور بدون گل مالی با گل نرم و کامل را نمی داد ، اول ماشین ها یمان را گل مالی کردیم و بعد حرکت کردیم

در ادامه راه به جاده سیدالشهداء رسیدیم که در داخل هور، زده بودند دو سمت جاده آب صافی بود  کمی جلوتر نیزار ها داخل هور دیده می شدند از این جاده تا جزیره مجنون شمالی رفتیم.

در جزیره که پیاده شدیم یک استراحت کوتاهی کردیم سپس از پد هشت آن که در شمال جزیره بود سوار قایق های موتوری شدیم و ما را به یک منطقه وسط هور روی چند پل شناور خودرویی  به شکل تی بردند، که این منطقه از کمین ایرانی ها هم جلوتر بود.

یک چادر در روی یکی از پل ها نصب شده بود و بچه ها شب ها در کیسه خواب می خوابیدند و چند نفر هم نگهبانی می دادند، شب ها خیلی سرد می شد ولی کیسه خواب بخوبی جواب می داد

سازه های شناور آبی

چند روز آنجا توقف کردیم و جهت توالت، یک سازه شناور بود که یک راهرو وسط داشت و هر سمت آن سه توالت کوچک کامل نصب شده بود ما تجربه داشتیم که هر وقت  می خواستیم به توالت برویم بایستی جفت می شدیم و بصورت متعادل همزمان وارد توالت ها می شدیم و سپس اگر کسی کارش زودتر تمام می شد  بایستی صبر می کرد تا کار طرف مقابل هم  تمام شود و با هماهنگی و همزمان از توالت خارج شوند روز آخر که گروهان فتح و دیگر واحد های گردان بلال به ما اضافه شدند بعلت ناشی بودن،  شش نفری وارد توالت می شدند و گاهی سه نفر یک طرف تخلیه می شد و در نتیجه سازه بسمت یک طرف سنگینی میکرد و بچه هایی که جهت رفع حاجت نشسته بودند تا کمر زیر آب فرو می رفتند .

در مدت این چند روز یک مسیر پیاده روی از مبدا این پاسگاه  تا جزیره مجنون شمالی با استفاده از پل های شناور نفر رو توسط مهندسی اجرا شد. سازه های شناور دیگر ،جهت آتشبار های سبک مثل مینی کاتیوشا و غیره نیز دیده می شد. حمام شناور نداشتیم و من برای حمام یکبار در داخل هور شیرجه زدم

بازگشت به جزیره مجنون شمالی

دو روز مانده به عملیات گروهان ما را به خط کردند و گفتند که به اردوگاه برمیگردیم فقط به کسی نگویید تا حالا کجا بودیم، بدو رو از طریق پلهای نفر رو تا جزیره منجون شمالی دویدیم ، دویدن روی پل با آن همه تجهیزات و تکان های پل و عرض کم آن کار بسیار سختی بود.

چند ساعت طول کشید تا به جزیره مجنون شمالی رسیدیم و بلافاصله وارد قایق هایی شدیم که منتظر ما بودند تا ما را به پاسگاه برگردانند.

آمدن گروهان های فتح و مالک و ...

همان روز گروهان های فتح و مالک به ما اضافه شدند

کیسه خواب ها را از گروهان قائم گرفتند و قراربودکه همان شب گروهان ما حرکت کند، بچه های جدید تجربه توالت شناور را نداشتند و برایشان مشکلاتی پیش می آمد.

شب بیاد ماندنی

بچه های گروهان قائم منتظر حرکت بودند و کیسه خواب های خود را به دیگران داده بودند ولی انتظار تا صبح بطول انجامید هوا خیلی سرد بود و سطح پل شناور ورق آهنی عاج دار داشت که  حتی یک لحظه نمی شد روی پل بنشینیم و با آن همه  جمعیت تا صبح بیدار ماندیم.

صبح دسته های غواصان و گروهان قائم حرکت کردند و پاسگاه  برای گروهان فتح باقی ماند و آن عکس ماند گار پاسگاه و گروهان فتح ، شاید هم عکس های خدا حافظی دیگری.

 

حرکت بسمت خط اول عراق

 از قضا گروهان قائم نوک ستون گردان بود و دسته فرمانده شهید پریان اولین دسته ستون گردان بود واز سه قایق مجهز به موتور تشکیل شده بود. قایق چهارم تا ششم مربوط به دسته فرمانده شهید فرج ا... پیکرستان بودکه البته خود ایشان در قایق چهارم ستون قرار داشت و دسته بعدی مربوط به فرمانده شهید محمدرضا صالح نژاد بود.

در ضمن جانشین فرمانده گروهان( شهید محمود دوستانی) در قایق اول همراه شهید پریان بود.

 

ما 12 کلیومتر را در شب و با موتور خاموش پارو زدیم تا به نزدیکی خط دشمن رسیدیم  در جلوی قایق ها دو تیم 15 نفره غواصان بودند که یکی از تیم ها مسئولیت خاموش کردن سنگر کمین دشمن را داشت و تیم دیگر مسئولیت باز کردن محور عبوری از میان موانع انفجاری و سیم خاردار دشمن و تسخیر نقطه پیاده شدن نیرو ها را داشت. البته این دو تیم تا آن نزدیکی ها را با بلم طی کرده بودند و سپس تیم خاموش کننده  سنگر کمین ،زیر کمین دشمن به کمین نشستند تا تیم باز کننده محور فرصتی پیدا کنند تا محور عبوری را قبل از در گیری باز کنند و بقیه گردان نیز با بلم در ستون قرار داشتند.

خط شکنی و ترسیدن سکاندار قایق

به یاری خدا محور توسط تیم غواصان باز شد ولی ما هنوز حرکت نکرده بودیم که گردان خط شکن جناح چپ ما ،که از لشکر علی بن ابیطالب (ع) بود در گیر شد و تیر بارها و منور های خط دشمن آغاز به شلیک کرد  خوشبختانه غواصانی که به کمین نشسته بودند ، کمین دشمن را که چند صد متر جلوتر از خط عراق بود را قبل از هر اقدامی خاموش کرد ند. موتور ها را روشن کردیم و بسمت علامت چراغ قوه غواصی که ورودی محور را نشان می داد حرکت کردیم. در شب عملیات به گروهان نوک ستون، قایق های موتوری داده بودند که زودتر خود را به خط دشمن برسانند. بعلت شلیک شدید تیربار های دشمن سکاندار قایق ما سرش را پایین انداخته بود و داشت مسیر را اشتباه می رفت . علیرضا که نزدیک سکاندار بود میخواست سکاندار را هل داده و سکان را خود در دست بگیرد چرا که سکاندار به تذکر برادران مبنی بر اینکه سرت را بالا بگیر و مسیر اشتباه است توجه نمی کرد ولی پیکرستان با پرتاب پارو به سمت سکاندار پیش دستی کرد و سکاندار به خود آمد و  در مسیر درست قرار گرفت ما اگر چه در ستون، چهارمین قایق بودیم ولی دومین قایقی بودیم که در خاک دشمن  پیاده شدیم.

 پیاده شدن روی سیل بند خط اول عراق و نفوذ در مواضع دشمن

قایق تا نصفه روی خشکی رفت وما سریع از قایق پیاده شدیم. فرمانده محمود دوستانی به پیکرستان گفت که بر خلاف تمرین ها شما بسمت جناح چپ حرکت کنید ، پیکرستان همراه بیسیم چی خود و علیرضا با استفاده از جاده ای که در پشت سنگر های عراقی بود بسمت چپ حرکت کردند در کمال ناباوری پیکرستان با هیچ کدام از سنگر های عراقی که در حال تیر اندازی بسمت آب بودند درگیر نشد. او بهمراه بیسم چی خود (محمد) و علیرضا که در آن زمان هر دو آنها 16 ساله بودند از پشت عراقی ها یکی دو کیلومتر را طی کرد تا به یک تیر بار بسیار سنگین که در حال شلیک بسمت آب بود و ممکن بود از بچه های گردان تلفات بگیرد رسید ، وقتی به نزدیکی تیربار رسیدند با کمال تعجب دیدند که از خط جلو تر است و یک فاصله آبی دارد پیکرستان به علیرضا گفت  که برگردد و یک آرپی جی زن همراه خود بیاورد علیرضا نوجوان 16 ساله تمام مسیر پیموده شده تا محل پیاده شدن نیرو های خودی را برگشت این در حالی بود که اولا هنوز کل مسیر دست عراقی ها بود و در ثانی تا آن لحظه تعداد قابل توجه ای از نیروهای خودی در پشت خاکریزی که بسمت عراق یک شکم داشت موضع گرفته بودند، علیرضا از خاکریز بالا آمد ودید که همه اسلحه ها ی بچه های خودی بسمت او هستند ولی هیچ کس شلیک نکرد.

علیرضا از این حالت برادران خود جا خورد و متوجه شد که عبور از این خاکریز آن هم از سمت عراقی ها چه کار خطرناکی بوده است ولی دنبال دستور پیکرستان بود در این حال بود که سعید را دید ، سعید هم آر پی جی زن بود هم از قایق  و دسته خود پیکرستان  بود علیرضا به او گفت که پیکرستان به آرپی جی زن نیاز دارد و او هم سریع همراه علیرضا آمد

در گیری علیرضا و سعید با دشمن

در نیمه راه بودند که سعید متوجه شده بود از پشت سر عراقی ها حرکت می کنند و   خط هنوز نشکسته است به همین دلیل از علیرضا پرسید کجا می رویم ؟ علیرضا با آهستگی جواب داد هیس ، ولی سئوال دوباره او باعث شد که یک عراقی بلند قد که در چند متری آنها بود متوجه ایرانی بودن آنها  شود و ناگهان داخل سنگر رفت و یک تیربار گرینف را بسمت آنها گرفت ، علیرضا که اول در ایرانی  ) غواص( بودن او شک داشت بهمراه  سعید با یک عکس العمل سریع دراز کش شده و پشت شیب انتهای جاده موضع گرفتند ، عراقی هم داخل درب سنگر خود موضع گرفته و شلیک  را ادامه داد علیرضا با کلانشیکف به تبادل آتش با عراقی پرداخت و از سعید خواست تا از فرصت استفاده کند و یک نارنجک بداخل سنگر عراقی بیاندازد، سعید در جواب گفت که ضامن نارنجک کشیده نمی شود علیرضا ضامن یکی از نارنجک های خود را تا نصفه کشید و دست او داد و سعید آنرا پرتاب کرد ولی نارنجک به هدف نخورد، تبادل آتش ادامه داشت

اصابت گلوله به کلاه علیرضا و آتش گرفتن او

 تا اینکه علیرضا احساس کرد یکی با چوب محکم ، به سرش زد  او چند لحظه گیج شد و حدود یکی ، دو دقیقه شلیک نکرد ولی دوباره به شلیک خود ادامه داد بعد از چند لحظه دیگر عراقی شلیک نمی کرد  ولی علیرضا احساس یک صدایی بالای سر خود شد وقتی که توجه کرد دید که یک شعله آتش عظیمی بالای سرش تشکیل شده است بی اراده از جایش بلند شد و شروع به در آوردن کوله حاوی سه موشک آر پی جی خودکرد.

(لازم به ذکر است که در دقایق آخر حرکت بعلت آبی و خاکی بودن عملیات و فاصله طولانی محل درگیری تا منابع لجستیکی ، تمام رزمندگان موظف به حمل مهمات اضافی شده بودند یک کوله پشتی که تسمه کمری نداشت و حاوی سه موشک آر پی جی بود که خرج های پرتاب آنها بطوری بسته می شد که بالای کلاه ی فرد قرار می گرفت و البته زیر کوله حمالر و ماکس شیمیایی و بعد جلیقه نجات آبی قرار داشت و تمام بند ها با هم در آمیخته بود که کار جدا سازی کوله را غیر ممکن می کرد).

ولی تلاشش جواب نمیداد او به یاد آورد داستان رزمنده هایی که کوله آر پی جی شان آتش گرفته بود و به شهادت رسیده بودند کسی کمک علیرضا نبود و چاقویی هم نبود تا کوله پر از آتش را از خود جدا کند سعید با دیدن صحنه آتش گرفتن علیرضا تمام موشک های کوله خود را خارج کرد و کمی آن طرف تر موضع گرفت علیرضا کمی دیگر تلاش کرد و در این زمان کوله از او جدا شد کوله را به زمین انداخت و بطرف سعید رفت و در کنار او موضع گرفت، در این هنگام فرمانده پیکرستان که از دور شاهد در گیری بود حدس زده بود که این در گیری بین علیرضا و عراقی هاست، سنگر به سنگر، سنگر های عراقی ها را با انداختن نارنجک منهدم می کرد و بسمت علیرضا و سعید می آمد  در یک لحظه علیرضا ، پیکرستان و دالیله را دید که در کنار آنها دراز کشیده اند علیرضا ماجرای در گیری را گفت و دالیله یک نارنجک بداخل سنگر اجتماعی دشمن که در آن نزدیکی بود پرتاب کرد سپس یک نارنجک دیگر نیز درون سنگر عراقی انداخت تا احتیاطا مشکلی پیش نیاید ،

انهدام سنگر ها و بازگشت به محل پیاده شدن

 پیکرستان به علیرضا گفت که برو و اسلحه و موشک ها را که در نزدیک کوله پر از آتش است  بیاور، علیرضا این کار را کرد سپس بسمت محل پیاده شدن حرکت کردند. با رسیدن به هر سنگر عراقی اهم از اجتماعی و یا موضعی ، پیکرستان یک نارنجک از طریق پنجره آن بداخل پرتاب می کرد  این کار چنان استادانه و در تاریکی شب انجام می شد که تعجب علیرضا را بر انگیخت چرا که اندازه پنجره سنگر ها بسیار کوچک بود و فاصله حدود ده متر بود! در هر مرحله که نارنجک ها تمام می شدند  پیکرستان از علیرضا می خواست که وارد سنگر های عراقی شده و نارنجک و مهمات بیاورد خودش هم پشت پنجره کمین می کرد و با چراغ قوه داخل سنگر را روشن می کرد و علیرضا هم از درب با احتیاط و آماده آتش، وارد سنگر شده و مهمات را خارج می کرد سپس انداختن  نارنجک ادامه پیدا می کرد (پیکرستان،محمد،علیرضا و سعید) در چند مرحله با عراقی هایی برخورد می کردند که به یکباره از پیششان عبور کرده و بسمت عراق فرار می کردند و آنها نیز یک رگبار بسمتشان می گرفتند تا اینکه به نیروهای خودی که بسمت آنها حرکت کرده بودند رسیدند، مهارت فرمانده پیکرستان و عملکرد آن شب ایشان به گونه ای بود که هیچ کس از گروه سه نفره همراه ایشان به خود اجازه پرتاب نارنجک را نمی داد  پیکرستان همان فرمانده ای بود که در موقع آموزش در پلاژ دزفول بسیار مظلوم و آرام بود  و وقتی فرمانده گروهان، حاج علیرضا زمانی فرمانده های دسته را در آزمون هایی قرار می داد و ایجاد رقابت می کرد  این شهید پیکرستان بود که خودی نشان نمی داد، البته شهید پیکرستان زیاد از خصوصیات حضرت علی( ع) می گفت  در آن شب آن گروه دیدند که پیکرستان آن خصوصیات حضرت امام علی (ع) را بیهوده نقل نمی کرد بلکه واقعا در وجود خود داشت گردان بلال اولین گردانی بود که در عملیات بدر، خط خود را شکست و تثبیت کرد در مقایسه با کل گردان های خط شکن کل عملیات، البته برخی از یگان هایی که سمت راست گردان بلال لشکر 7 بودند (جناح شمالی) موفق به شکستن مواضع خود نشده بودند (منطقه البیضه).

 

بعد از کمی استراحت برای تصرف خط دوم عراق فرمانده گردان حاج عبدالحسین خضریان دنبال پیکرستان فرستاد. پیکرستان  هم همان گروه را خواست .... ادامه دارد

علیرضا و سعید و چند نفر دیگر که بین آنها یک تیربار چی بود جهت مواظبت از جاده ای که پشت سر دشمن می رفت، و  در محل تلاقی آن جاده وجاده خط اول عراق بود ، حرکت کردند  و موضع گرفتند ، بعلت اینکه سنگر های عراقی معکوس، مطلوب آنها بودند  شروع به احداث یک سنگر با مواد سنگر عراقی ها کردند ولی زیر آتش خمپاره ای شدیدی بودند بگونه ای که هر بار که یک گونی را از سنگر دشمن بر می داشتند با وجود اینکه سنگر دشمن به اندازه یکقدم از آنها فاصله داشت هنوز آنرا برای سنگرشان استفاده نکرده بودند یک خمپاره یا در آب و یا در نزدیکی شان به زمین می خورد و برای جابجایی هر گونی دو بار بایستی دراز کش می شدند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 18:13  توسط علیرضا  | 

لشکر 7 عملیات و الفجر 10 نماز عيد فطر و عیدی صدام

 

راوي : عليرضا

دانشجو رشته مهندسي مخابرات دانشگاه تهران بودم كه تهران براي اولين بار هدف موشك هاي ارتقاء يافته صدام قرار گرفت . موشك ها از سر جنگي بسيار كوچكي برخوردار بودند و قدرت انفجاري و صداي كمي داشتند . در ضمن قدرت تخريب آنها در مقايسه با موشك هايي كه به دزفول اصابت مي كرد بسيار ناچيز بود . بگونه اي كه مردم تهران از بمباران هوايي بيشتر از موشك ها مي ترسيدند . !

برد موشك ها به گونه اي بود كه وقتي به آسمان تهران مي رسيدند ديگر مانند يك هواپيما بودند كه سوخت آن تمام شده و در حال سقوط كردن بود و بي تعادل به اين طرف و آن طرف مي رفتند . خلاصه طولي نكشيد كه دانشگاههاي تهران تعطيل شد . لذا تصميم گرفتم كه به جبهه اعزام شوم . وارد لشكر 7 كه شدم مرا به گردان مخابرات واحد ارتباطات معرفي كردند  و بي سيم چي لشكر شدم.

عمليات والفجر 10 بود و ما در منطقه آزاد شده و عقبه لشكر در روستاي گچينه عراق بودم. منطقه در دامنه غربي ارتفاعات زاگراس بود و  در بهار و تابستان بسيار خوش اب و هوا و سرسبز بود به گونه اي كه براي مثال ملخ هايي به اندازه گنجشك داشت.

 

شب عيد فطر رئيس ستاد لشكر مرا خواست و دستور داد كه به تمام واحد ها اطلاع دهم كه فردا سحر در محل تبليغات لشكر جهت اقامه نماز عيد فطر جمع شوند . من هم به كليه واحد ها ابلاغ كردم . واحد تبليغات در دره اي واقع بود كه دور آن را ارتفاعات محاصره كرده بود . خودم هم سحرگاه و قبل از طلوع آفتاب در محل بودم .

نماز عيد كه تمام شد . امامِ نماز پشت تريبون رفت و در حال گفتن اين جمله بود كه "نماز عيد فطر دو خطبه مستحبي دارد" كه من دو جنگنده عراقي را ديدم كه از دور مستقيم بسمت  دره ما و جمعيت مي آمدند . من توجه نفر بغل دستي خود را به آن دو جنگنده جلب كردم . وقتي ديديم كه تا آن لحظه جنگنده ها بمب هاي خود را رها نكرده اند!. بيم آن را دادم كه با ديدن جمعيت ما ، بمب ها را روي جمعيت هدف گيري كنند . لذا با در دست گرفتن پوتين هايمان محل را ترك كرديم .ولي جمعيت هنوز متوجه خطر نشده بود . ما از يكي از ارتفاعات تا نصفه بالا رفتيم كه يكي از فرماندهان پشت تريبون قرار گرفت و فرمان "يگان ها بسمت واحد هاي خود" را صادر كرد . از بالا مي ديديم كه جمعيت مثل يك گل باز ميشود و هر كس به طرفي پراكنده شد .رزمندگان گردان هاي مختلف از جمله گردان هاي بلال و گردان مالك‏اشتر شوشتر  و غيره در جمعيت وجود داشت .

جنگنده ها در حال بمباران شيميايي شهرهاي خرمال، حلبچه و منطقه بودند و براي فرار از دفاع موشكي خودي  به دره ما مي آمدند تا آنجا دور زده و به سمت عراق باز گردند . لذا اكثر جنگنده هاي عراقي كه تعداد آنها زياد بود به دره مقر ما سر ميزدند

طولي نكشيد كه بلاخره  دو جنگنده عراقي شيرجه زدند و روي ارتفاعي كه ما تا نصفه بالا رفته بوديم بمب هاي شيميايي رها كردند .

تمام رزمندگان كه براي نماز عيد فطر آمده بودند ماسك شيميايي همراه نداشتند .لذا مي بايست تا محل خود مي دويدند  تا ماسك هاي خود را بردارند . ما هم بسمت فرماندهي لشكر دويديم . اگر مي دويديم حدود نيم ساعت با سنگرهايمان فاصله داشتيم . وقتي رسيديم ماسك هايمان را برداشتيم و آن را به سرمان گذاشتيم .

خوشبختانه باد بسمت ايران بود و كسي شيميايي نشد . الا دو سه نفر كه روي ارتفاع بودند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 12:15  توسط علیرضا  | 

گردان عمار عملیات بدر غلامعلی شرافت پور

جانباز غلامعلي شرافت پور سال 90 و زمان جنگ 

 

در زمان قبل از عملیات بدر فرمانده عبدالحسین خضریان فرمانده تیپ دوم لشکر 7 بعلت منحل شدن تیپ ها مسئولیت گردان بلال را بعهده گرفته بود و فرمانده سید جمشید صفویان که تا آنزمان فرمانده گردان بلال بود به سمت جانشین گردان منسوب شد.

همچنین فرمانده حاج کریم فضلیت از فرماندهی تیپ بعلت منحل شدن تیپ ها به مسئولیت فرمانده گردان عمار رسید و فرمانده صلواتی فرمانده سابق گردان عمار بعنوان جانشین گردان عمار معرفی شد   

غلامعلی شرافت که چندین عملیات در گردان بلال سابقه رزم داشت و  کادر گردان بلال محسوب می شد  وقتی از دوره آموزش نظامی اهواز برگشت بعلت اینکه واحد  اطلاعات گردان بلال تکمیل بود به واحد اطلاعات و عملیات گردان عمار رفت.

شب ششم وقتی گردان عمار در عمق عمل کرد بعد از حماسه سازی ها  و رزم های گردان عمار،  سحرگاه  بعلت کمبود نیرو و کثرت عراقی ها دستور عقب نشینی  صادر شد.

کادر گردان که از جمله امیر کمرزرین (بیسم چی گردان عمار) ، نوری ، غلامعلی شرافت و نفر سومی که شهید شد در حال آمدن به  سمت سیل بند و عقب بودند که یک گلوله توپ نزدیک آنها به زمین اصابت کرد و یک نفر شهید شد و غلامعلی از ناحیه پشت سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت.

امیر و دیگر رزمندگان ابتدا احساس کردند که غلامعلی شهید شده است و اذان گوش ایشان گذاشتند . ولی بعد از مدتی صدایی از غلامعلی بلند شد که باعث شد ایشان را به عقب منتقل کردند.

روزهای زیادی غلامعلی در حالت بحرانی بود . بعد که هوش آمد ماه ها میهمان بیمارستان بود. چشم هایش کم سو و گوش هایش کم شنوا شده بود.ترکس در ناحیه حساسی از سر ایشان اصابت کرده بود.

بعد از بهبودی نسبی مرا که دید و تعریف های دروان بیمارستان شیراز را شنید با پای خودش برای ادامه معالجه به یکی از بیمارستان های شیراز رفت . آنجا یک تکه پوست از پایش تراشیدن و روی سرش پیوند زدند.  ولی بستن زخم سر او زود بود و باعث وخامت حال او شد

یک دوران بحرانی دیگر را پشت سر گذاشت. پدرش سریع اورا به یکی از بیمارستان تهران منتقل کرد و دکتر جدید آن پوست را دور انداخت. بحمدالله دوباره حال ایشان بهبود نسبی پیدا کرد

بعدها ازدواج کرد . هم اینک یکی از جانبازان پر افتخار جبهه هاست با درصد بالای 75 و یک زندگی ساده و آرام را دارد.

ما بچه های رزمنده که هم رزم بودیم ولی هر کدام در زندگی خودمان غرق شده ایم. وظفیه خودمان را در برابر جانبازان انجام نمی دهیم. وظفیه ما بود که ازامثال غلامعلی غافل نباشیم و مرتب به ایشان سر بزنیم و جویای حالشان باشیم.

عموما بار زخمت های جانبازان روی دوش خانواده و پدر ومادر ایشان است. وما همان جویای احوال سالی یک بار را  هم انجام نمی دهیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 8:20  توسط علیرضا  | 

گردان حمزه سید الشهدا عملیات بدر

 

 راوي :  حسین  طماطه کار

فرمانده  گردان حمزه  :  حمیدرضا صالح نژاد  و  جانشين عبدالنبی عیدی

فرمانده گروهان :  برادر بزرگوار عبدالرحیم پارسافر فرمانده گروهان حدید

فرمانده گروهان  :  شهید حاج احمد نونچی فرمانده گروهان نصر

فرمانده گروهان: شهید مسعود اکبری فرمانده گروهان فتح

 

گردان حمزه دو شب و دو روز در منطقه عملیاتی بدر حضور داشتند .و آخرین گردانی بودند که از منطقه عملیاتی عقب نشینی کردند یعنی دو شب آخر از شش شب عملیات بدر  منطقه شاهد حماسه سازی گردان حمزه بود.

 شب اول حضورشان پشت سیل بند  بعنوان پشتیبانی کننده گردان های بلال و عمار پدافند نمود. در غروب شب دوم که مصادف با شب ششم عملیات بدر بود . عراقی ها با تعداد بی شمار تانک های خود در منطقه اقدام به آتش هوایی کردند تا میزان زیاد تانک ها باعث تضعیف روحیه لشکریان خودی شود . ولی رزمندگان گردان های بلال ، عمار و حمزه خود را برای عملیات شب ششم آماده می کردند.

غرب و شمال منطقه لشکر 7 ولی عصر (عج) از مناطق استراتژیک بود و اگر ایران منطقه شمال لشکر7 را که از دست رفته بود و منطقه غرب لشکر 7 را که دارای یک پل روی رودخانه دجله بود و نفوذ های عراق از آن معبر صورت می گرفت را از آن خود می کرد. منطقه برای ایران تثبیت می شد.

 گردان حمزه آماده حرکت بود ولی قرار شد گردان های عمار و بلال بعنوان خط شکن اقدام کند و گردان حمزه بعنوان موج دوم آماده هجوم شود.

وقتی  عملیات شب ششم با موفقیت مواجه نشد . گردان های بلال و عمار را از منطقه بوسیله قایق تخلیه شدند و گردان حمزه پشت سیل بند پدافند نمود.پدافند از شمال از محلی که سیل بند با یک نهر قطع می شد آغاز می شد. شمال تر از این محل مواضع گردان کربلا و لشکر های جناح راست لشکر 7 بود که حالا  دست عراقی  ها بود و عملیات دیشب گردان بلال روی این محور منجر به آزادی دوباره آن نشده بود

در روز آخر گردان حمزه تنها مدافع باقیمانده لشکر7 در منطقه عملیاتی بدر بعلت وجود دشمن در جناح راست و انحلال خاص سیل بند ، هم از جلو و هم از راست و حتی از پشت سر زیر آتش عراقی ها بود.

عراقی ها با  گلوله مستقیم تانک و تیربار ها ی سنگین و سبک و آتش انواع ادوات مواضع گردان حمزه را زیر آتش داشتند.

آخرین برد توپخانه خودی تا جلوی سیل بند بود که عملا عراقی ها زیر آتش ادوات و توپخانه ایران نبودند. در ضمن پشت سر ایرانی ها حدود 20 کیلو متر آب تا مواضع پشتیبانی کننده بود.

تانک های عراقی در حال مانور در دشت های روبروی سیل بند شدند که دو هلی کوبتر کبری ایرانی با پرواز نزدیک به سطح آب به پشت سیل بند مواضع گردان حمزه رسیدن. و با موضع گرفتن پشت سیل بند و با کمی ارتفاع گرفتن اقدام به شلیک بسمت تانک های عراقی می کردند.

ولی حجم آتش عراقی ها بسمت هلی کوبتر ها زیاد بود . و شلیک های هلی کوبتر ها غیر دقیق  و با بلند کردن فوری سر هلی کوبتر انجام می شد. در همین حال بعلت شلیک دشمن دم یکی از هلی کوبتر ها به آب زده شد ولی دوباره تعادلش را حفظ کرد و سپس هر دو هلی کوبتر با یک چرخش منطقه را ترک کردند

ساعت 10 صبح شد که دستور عقب نشینی آمد. فرمانده عبدالحمید صالح نژاد ، 15 نفر را روی جناح ها گذاشت و به بقیه دستور داد که به مرور یکی یکی منطقه را ترک  کرده و پیاده بسمت جنوب و بطرف قرار گاه کربلا حرکت کنند.

فرمانده حمید صالح نژاد

از ساعت 10 صبح تا 16 پیاده بسمت جنوب و پلی که منطقه قرارگاه کربلا را به جزیره مجنون جنوبی وصل می کرد در حال عقب نشینی بودیم من (حسین طماطه کار ) وفرمانده یکی از گروهان ها  حاج احمد نونجی و حسین جوکار با هم بودیم. و  کلیه لشکر های قرار کاه کربلا  در حال عقب نشینی بودند.

از راست دوم فرمانده احمد نونجی

به قرار گاه کربلا که رسیدیم تازه مورد بمباران جنگنده های عراقی واقع شده بود و برخی از ماشین ها و آمبولانس ها در آتش می سوختند.

برای رفتن به عقب بایستی از پلی که بعد از عملیات بدر بین جزیره مجنون جنوبی و جنوب  منطقه قرار گاه کربلا احداث شده بود عبور می کردیم.

روی این پل ترافیک سنگینی از نیروها و ادوات در حال عقب نشینی بود و در حین حال زیر آتش سنگین ادواتی و هوایی دشمن . چاره ای جزء عبور نبود.

بعد از عبور رزمندگان این پل منهدم شد.

زمان دستور عقب نشینی بنا به روایتی بعد از نمازظهر بود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 7:54  توسط علیرضا  | 

گردان عمار عمليات خيبر مرحله دوم

فرمانده  گردان عمار :  صلواتي

فرمانده گروهان  المهدي :  کاظم صادقی و معاون حبیب غیبی

فرمانده گروهان  ذوالفقار :  غلامرضا حداد دزفولي

فرمانده گروهان ابوالفضل  :  احمد آل كجباف

راوي : عليرضا

 

بسمت خط طلائيه حركت كرديم ولي اينبار گردان عمار خط شكن نبود ، گردان هاي ديگر خط شكن بودند و ما بايستي مراحل ديگر عمليات را ادامه مي داديم . به خط دوم كه رسيديم شام دادند . كنسرو ماهي و نان بود . من كه سري قبل از شام صرف نظر كرده بودم. و اينكه كنسرو ماهي بسيار كم توزيع مي شد اينبار اراده كرده بودم كه شام را بخورم. تازه درب كنسرو ماهي را باز كرده بودم كه ستون حركت كرد من هم كه كمك تيربار بودم و دو نوار و نيم تير تيربار حدود 2500 گلوله همراه داشتم و با وجود كنسرو ماهي كه باز بود و روغن او روي دستم مي ريخت و ستوني كه  حركت مي كرد بسيار برايم مشكل شده بود . و گاهي با نفر جلويي ده متري فاصله مي گرفتم كه براي اولين بار حميد محمود نژاد كه تازه معاون دوم گروهان ما شده بود را ديديم . ايشان فكر مي كرد كه من كمي شل راه مي روم ولي مشكل كنسرو ماهي و كوله  سنگين را نمي دانست . كوله نوار تيربار آنقدر سنگين بود كه كمنر كسي قدرت بلند كردن آن را داشت . من هم  به خيال اينكه كمي  آنطرف تر براي شام توقف مي كنيم كوله را در دستم گرفته بودم . دو جنگنده عراقي سفيد رنگ  از بالاي سرمان عبور كردند خيلي به ما نزديك بودند طوري كه 10 تا 15 متر بيشتر ارتفاع نداشتند . به سمت خط كه ستون پيچيد ، كنسر ماهي را پرت كردم .  و كوله  را روي دوشم  انداختم .ديگر از ستون عقب نمي افتادم . رفتيم تا به سنگرهايي رسيديم . شب تا صبح داخل سنگرها خوابيديم و صبح به عقب آمديم . گردان هاي خط شكن موفق نبودند . ما هم بسمت خط حركت نكرديم .

بعد از بازگشت از مرحله دوم دوباره اردوگاه طلائيه را ترك كرديم و بسمت اردوگاه قبلي در منطقه حسينيه رفتيم . البته بودن در اين اردوگاه ها باعث شده بود كمي با واحد بهداري و مسئولين آن آشنا شويم .

وقتي دوباره اردو زديم ، فرمانده هان گردان به فكر تشكيل  يك گروهان وي‍ژه افتادند  . لذا گروهان ذوالفقار را به فرماندهي  غلامرضا حداد دزفولي را بعنوان گروهان ويژه انتخاب كردند . قرار بود از ميان سه گروهان ، نيروهاي زبده و داراي آمادگي جسماني انتخاب شوند. به هر حال من هم انتخاب شدم . گروهان ذوالفقار ، گروهان ويژه گروهان  ما شده بود. هر روز يك ساعت قبل از اذان صبح از خواب بيدار مي شديم نماز مي خوانديم و دوي صبح گاهي آغاز مي شود . فرمانده غلامرضا حداد دزفولي با آن لهجه خاصي كه فرمان « گروهان بدو  رو  » را مي داد . درست دو ساعت بعد فرمان گروهان قدم رو را صادر مي كرد.( يك دشت پهناور وسيع جلوي ما بود هر چه مي رفتيم تمامي نداشت . هم اينك آنجا به نيزار هاي نيشكرشده است )  تازه اين اول كار بود . بعد از آن يك نرمش سنگين و سپس صبحانه خورده نخورده به خط بوديم و رزم و صحرا نوردي با تجهيزات . ظهر ها بلا استثناء در حال سينه خيز و تاكتيك و غيره ، رزم و فعاليت بود و زمان هايي كوتاهي  براي استراحت و نماز ظهر بود. حميد رضا محمود نژاد معاون دوم گروهان  آدم خوش فكري بود و روش هاي تاكتيكي مختلف را روي تصرف مواضع دشمن تمرين مي داد . ولي مشكل اصلي ما موانع و ميدان مين وسيع دشمن بود كه با امكانات آن زمان قابل حل نبود .

معاون حميد  محمود نژاد از دانشجوهاي ممتاز رشته الهايات بود و آشنايي ما مربوط به عقب افتادم از آن ستون بود كه يادش نرفته بود و سابقه بدي براي من شده بود . ولي خيلي زود فهميد كه پسر زرنگي هستم و لذا هميشه براي اجراي تاكتيك هاي تصرفي مواضع مختلف فرضي عراقي ها  اولين انتخاب من بودم.

هر روز غروب كه مي شد يك بدو رو با تجهيزات يك ساعتي داشتيم يعني روزي دو مرحله دويدن داشتيم . ديگر مثل يك ماشين شده بوديم وقتي فرمانده حداد دزفولي فرمان  بدو  رو مي داد حتي اگر ده  ساعت مي دويديم از دويدن خسته نمي شديم فقط حوصله مان سر مي رفت . بزودي صف اول گروهان  كه همگي قد بلند بودند  با هم متحد شده بودند  . بعد از يك ساعت و نيم دويدن با هم قرار مي گذاشتيم تا فرمانده حداد دزفولي را كمي اذيت كنيم . لذا  با هم سر قدم را بلند بر مي داشتيم . نصف گروهان كه خسته شده بود جاي مي ماند . فرمانده حداد فرمان " جلويي سر قدم كوتاه تر " مي داد ولي ما همچنان سر قدم را بلندتر بر مي داشتيم . فرمانده حداد آن قدر پر انرژي بود كه يكي ، يكي دست بچه ها را مي گرفت و به گروهان مي رساند و دوباره دنبال نفر بعدي مي رفت و گاهي هم اول صف جلوي ما مي ايستاد تا ما مجبور بشويم سر قدم را كوتاه برداريم . خلاصه نيم ساعت اين ماجرا ادامه داشت تا دستور  "گروهان قدم رو "صادر مي شد .

فرمانده حداد بسيار جدي بود . گاهي وقت ها  به خط بوديم يكي يكي محكمي تجهيزات هر نفر را چك مي كرد . وقتي در مقابل من مي ايستاد تا زير بغل من بيشتر قد نداشت . ولي مانند فاميلش « حداد » فولادي و محكم بود .

از چب نفر دوم فرمانده غلامرضا حداد دزفولي

در دويدن و بدن سازي فرمانده  گروهان ما يك اعجوبه شده بود . برخي از شب ها كه براي دعا به چادر حسينيه مي رفتيم كمي پس از شروع دعا سرم را در بين پاهايم مي گذاشتم و از شدت خستگي گاهي خوابم مي برد . وقتي بلند مي شديم كه دعا ديگر تمام شده بود .

رضا سنگري هم در گردان حضور داشت و گاهي سخنراني هايش معنويت بچه ها را بالا مي برد .

يادم هست نوروز 63 موقع تحويل سال در حال سينه خيز رفتن با ماسك ضد شيميايي بوديم . من مرتبا ساعت خود را نگاه مي كردم تا لحظه تحويل سال  با رزم و سينه خيز آن هم با ماسك سپري شد .

 عمليات خيبر اولين عملياتي بود كه هم عراق از سلاح شيميايي استفاده كرد و هم به ما ماسك شيميايي دادند . بعدا مشخص شد كه ماسك هاي شيميايي عميليات خيبر آزمايشي بودند و براي شيميايي مناسب نبودند . در عمليات هاي بعدي ماسك آلماني جايگزين شد .

دويدن با ماسك و رزم يكي از برنامه هاي روزانه ما بود كه بعلت اينكه ماسك سوپاپ داشت فعاليت و دويدن با آن بسيار مشكل بود و ما نفس كم مي آورديم و عرق كردن با ماسك هم در تنفس مشكل ايجاد مي كرد . در ضمن شن و ماسه  هم زير ماسك  مي رفت كه آزار دهنده بود .

بهار 63 شد . روزهاي باراني آغاز شد . ما هم چادرمان را جابجا كرديم ودر يك منطقه خوب چادر زديم . دور آنرا تا يك متر بلند كرديم و دو الوار يكي روي درب جلو گذاشتيم و يكي روي درب عقب . يك كانال با فاصله يك متري دور آن كنديم و مرتب دور چادر را با خاك و گل محكم مي كرديم . باران ها هر روز بيشتر مي شدند و منطقه مثل يك درياچه شد . اكثر چادر ها زير آب رفت ولي چادر ما محكم بود .

ديگر با وجود درياچه از دويدن و رزم و ... خبري نبود .

چادر ما طوري بود كه صبح كه از خواب بيدار مي شديم روي الوار ورودي آن مي نشستيم و وضو مي گرفتم و يك نماز مي خوانديم و بعد خواب مي رفتيم . بعد از آن روزهاي پر فشار تمرين هاي گروهان ويژه اين استراحت بهاره واقعا مي چسبيد . يكي ، دو هفته درياچه دوام داشت . باز دويدن ها و رزم ها آغاز شد .

ولي تقريباً سه ماه از اعزام گذشته بود و بچه ها خسته بودند . برخي ها احساس كردند كه عملياتي در پيش نيست و ممكن است پدافندي باشد . دوست داشتند كه به منزل برگردند. يك شب فرمانده حداد گروهان را جمع كرد و صحبت كرد كه هر كس كه بخواهد برود ، مي تواند برود . ما ممكن است عمليات داشته باشيم و يا اينكه به جبهه پدافندي برويم و ...

هيچ كس جوابي نداد . فرداي آن روز معاون محمود نژاد يادي از واقعه كربلا و خاموش كردن چراغ ها و جملات امام حسين ( ع ) كرد و گفت كه انتظار ما اين بود كه يك نفر مثل حبيب  بن مظاهر...  بلند مي شد و مي گفت كه ما تا آخر هستيم و ....

بهر حال مدتي ديگر با آن تمرين هاي سنگين گذشت ولي به منطقه اعزام نشديم.

يك روز داشتيم از منطقه مسلح بسمت پادگان بر مي گشتيم . دژبان جاده گروهان را نگه داشت و كلي ما  و فرمانده حداد را اذيت كرد .

در عمليات بدر در شبي كه گردان عمار در عمق عمل كرد يك جيپ عراقي مورد اصابت بچه ها قرار گرفت ولي يكي دو نفر آنها زير جيپ مخفي شده بودند وقتي ديدند كه فرمانده حداد در حال هدايت گروهان است او را مورد اصابت قرار مي دهند و فرمانده شهيد مي شود .

بچه ها هم جواب مخفي شدن جيپ را مي دهند و آنها را به هلاكت مي رسانند.

حميد  محمود نژاد هم در عمليات والفجر 8 فرمانده گروهان غواص بود كه موقع به خط زدن و باز كردن معبر شهيد مي شود .

 

فرمانده عبدالحميد محمود نژاد

داستان از اين قرار بود كه ايشان ابتدا به اشتباه در معبر گردان بلال قرار مي گيرد . سپس مي خواهد از كناره خط دشمن به سمت معبر گردان عمار حركت كند كه در اين حركت مورد اصابت قرار مي گيرد و شهيد مي شود .

 

دو ركعت عشق                  

قبل از عمليات والفجر 8 بود . يك روز فرمانده شهيد عبد الحميد محمود نژاد فرمانده دلير گوهان غواص بچه ها را جمع كرد و با حالت تواضع و فروتني گفت: بچه ها ! مي دانم بعضي از شما به علت بيماري و يا هر علت ديگر نمي توانيد تمرينهاي مشكل غواصي را كه ساعتها بايد در آب سرد فين بزنيد و شنا كنيد، تحمل كنيد و برايتان بسيار مشكل است ، اما تكليف است و همه ما مكلف به اين كار هستيم. آنگاه پيراهن خاكي رنگ بسيجي اش را بالا زد و گفت: اين جاي عمل كليه من است مدتي پيش يك كليه ام را بيرون آوردندو پزشك معالج به من سفارش كرده است كه با اين يك كليه كه براي تو مي ماند به هيچ وجه نبايد حتي براي چند دقيقه در آب سرد بماني، ولي چه كنم كه اين جنگ، آزمايش و تكليف است. بچه ها كه به آن همه ايثار و اخلاص او پي بردند يقين كردند كه او عاقبت مي روند. او چند روز بعد در عمليات والفجر 8 رفت پيش آقا ابا عبدالله عليه السلام.

دو ركعت عشق       اطلاعات سه شنبه 3/6/1371

يكي از غواصان گردان عمار ازلشكر 7 ولي عصر تعريف مي كرد:

وقتي بچه هاي غواص مي خواستند براي شروع عمليات والفجر 8 ، تن به امواج اروند بسپارند ، فرمانده گروهان غواصي، شهيد عبدالحميد محمود نژاد رو به من كرد و گفت: وقتي شهيد شدم، جسم مرا بر سيمهاي خاردار بگذاريد و از آن پلي براي عبور بسازيد. او چند دقيقه بعد در آن سوي اروند، لبخندزنان با پيكري خونين به شهيدان پيوست.

دو ركعت عشق       اطلاعات يكشنبه 30/11/1373

مسائل شرعي را به دقت رعايت مي كرد و نسبت به اموال بيت المال حساس بود. در يكي از روزها كه در اردوگاه گردان بوديم او براي انجام كاري مرخصي گرفت تا به دزفول برود، ظهر بود كه ديديم بر گشت، كوله پشتي اش را فراموش كرده بود ببرد، آن را برداشت و مي خواست حركت كند كه بچه هاي گروهان به او گفتند: موقع نهار است، بمانيد نهار بخوريد آن وقت برويد. ولي نپذيرفت و اصرار بچه ها هم هيچ فايده اي نداشت، وقتي علت را پرسيدم گفت: من در حال مرخصي هستم و اجازه ندارم از غذاي بيت المال بخورم، مگر در حالي كه در خدمت سپاه اسلام باشم. بعد چفيه اش را دور گردنش پيچيد و رفت.

او دانشجوي دانشگاه امام صادق عليه السلام ، فرمانده گروهان غواص گردان عمار از لشكر 7 ولي عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف شهيد عبد الحميد محمود نژاد بود كه در عمليات والفجر 8 يا زهرا (سلام الله عليها) گويان به قافله شهيدان پيوست.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 10:15  توسط علیرضا  | 

گردان عمار عملیات خیبر

 

 

فرمانده  گردان عمار :  صلواتي

فرمانده گروهان  المهدي :  کاظم صادقی و معاون حبیب غیبی

فرمانده گروهان  ذوالفقار :  غلامرضا حداد دزفولي

فرمانده گروهان ابوالفضل  :  احمد آل كجباف

راوي : عليرضا

 

وقتي در زمستان سال 62 جهت عملياتي كه بعدا نام آن عمليات خيبر نام گرفت اعزام شديم. با اين اعزام  گردان عمار تشكيل شد و اولين اعزام ها را از دزفول به گردان عمار دادند . ما در گروهان ذوالفقار ساماندهي شديم . گروهان ها ي ديگر ابوالفضل و المهدي بودند . فكر مي كنم گروهان اول المهدي بود ، گروهان دوم ذوالفقار بود و گروهان سوم ابوالفضل بود .

فرمانده دسته ما ابراهيم باغبان بود كه بدليل سابقه دوستی ابراهیم و  برادرم غلامرضا، از قبل همديگر را مي شناختيم . معاون او حسن پور از مسجد محمدي بود كه باز بعلت رفت و آمد من در مسجد محمدي با هم آشنا بوديم . لذا من ( عليرضا ) در چادر فرماندهي دسته با ابراهيم باغبان بودم . اوايل پشت پادگان كرخه اردو زده بوديم . يك روز مطيعي رسول خبرنگار راديو  دزفول به محل اردوگاه گردان بلال آمد . شب بود كه وارد چادر ما شد . اصرار داشت كه با ابراهيم باغبان يك مصاحبه در رابطه با شهادت بگيرد . اين شد كه ما از چادر خارج شديم و ابراهيم و خبرنگار را تنها گذاشتيم . ما از مصاحبه خبري نداشتيم و از اينكه خبرنگار شخص ابراهيم را انتخاب كرد و سئوال كه بعدا معلوم شد در رابطه با شهادت بود را از ايشان كرد كمي ما را متعجب كرد. فرمانده ابراهيم باغبان بعدا در عمليات بدر جاودانه شد.

چند روز بعد قرار شد كه بسيجي هاي استان خوزستان يك مانور  انجام بدهند از قضا به گردان عمار را بعنوان دشمن مأموريت دادند كه در منطقه شرق پارك لاله كنوني موضع بگيرد تا لشكر هاي بسيجي و گردان های عاشورا  به آنها حمله كند . به گردان عمار مهمات جنگي بعلاوه نارنجك هاي صوتي دادند ولي لشكر ها بسيج  را سلاح ژ 3 بامهمات مشقي داده بودند . ما در محل مانور موضع گرفتيم. با اينكه مانور بود و ما مي دانستيم كه بيسجيان خواهند آمد ولي انتظار حمله براي ما مشكل بود و حال عراقي ها را درك مي كرديم. ابتدا دو سه تا از بسيجيان به ما رسيدند . ما آنها را خلع سلاح كرديم . ولي طوري نكشيد كه مثل مور و ملخ بسيجي بر سر ما مي باريد. ما در ابتدا از بالاي سر آنها  با مهمات جنگي تير اندازي مي كرديم و نارنجك هاي خودمان را در يك فاصله امن از آنها  پرتاب مي كرديم تا جلو نيايند   . ولي مهماتمان خيلي كم بود و زود به پايان رسيد . بسيجي ها هم كه ژ3 داشتند هجوم مي آوردند تا كلاشينگف ما را صاحب شوند . يكي از چند نفر اول بسيجي كه ژ 3 او را گرفته بوديم و معلوم نبود كي آنرا برده بود . چون مرا مي شناخت مصر شده بود كه كلاش مرا به جاي ژ3 خود صاحب شود ، من هم اهل كوتاه آمدن نبودم . بار ها با هم در گير بوديم . گاهي اوقات مدعيان كلاش من به  200 نفر مي رسد و 400 دست در حال كشيدن كلانش من  بود و دست من يكي از آن  400 دست . من و آن بسيجي سلاح از دست داده از همه محكم تر مدعي صاحب شدن كلاش بوديم . بعد از چند مرحله هجوم هاي 200 نفري ، همه خسته شدند و دست از صاحب شدن   كلاش من برداشتند . ولي آن بسيجي ! ول كن قضيه نبود  . مجبور شديم چند كشتي بگيريم تا بالاخره او هم تسليم شد و من با حفظ اسلحه به گردان برگشتم . البته آن بسيجي حدود ده سالي از من بزرگتر بود .

آموزش هاي قبل از اعزام به منطقه شروع شد و طولي نبرد كه به همان منطقه عمومي حسينيه و پاسگاه زيد كه پدافندي 62 آنجا بوديم و در وبلاگ گردان بلال بخشي از خاطرات آنرا نقل كرده ام رفتيم . با اين تفاوت كه در منطقه بين جاده اهواز خرمشهر و رود كارون اردو زديم كه عقبه و اردوگاه لشكر محسوب مي شد .

در چادر ما يكي ، دو رزمنده بودند كه در عمليات والفجر مقدماتي موقعي كه در اردوگاه جنگل امقر بودند موشك هايي نزديك چادر آنها اصابت كرده  بود و تركش خورده بودند . لذا از اول اصرار داشتند كه كف جاده را به اندازه سي سانتي متر چال كنيم . لذا چادر را در يك محل بطور موقت برپا كرديم و مشغول گندن زمين به اندازه كف چادر د رمحل اصلي چادر شديم . محل كه آماده شد چادر را انتقال داديم . اما بعلت اندازه ميله هاي چادر نصب چادر روي چاله كار سختي بود كه در نهايت انجام شد .

گردان عمار اردوگاه خود را بطور نامنظم برپا مي كرد و چادر ها  با فاصله از هم بشكل نا منظم نصب مي شدند .

البته ساخت توالت هاي صحرايي كه با يك چارچوب آهني و كمي برزنت و كمي رول  پلاستيك و دو سيلوبر و يك كاسه فلزي توالت انجام مي شد از تخصص هاي من و يكي دو نفر شده  بود و ما در حد يك نصفه روز يك توالت صحرايي خوب را درست مي كرديم.

تازه چادر را روي چاله آماده شده بود بر پا كرده بوديم و آنرا با خار استتار كرده بوديم كه آماده حركت به سمت خط شديم .

وقتي از سه راه حسينيه به سمت خط حركت مي كرديم ، احساس مي كرديم كه دشمن  از تغييرات بوجود آمده آگاه است . چون ما قبلاً با منطقه آشنا بوديم اين موضوع را از شليك هاي دشمن متوجه شديم.

زماني كه به دژ خط سوم خودمان رسيديم گروهان المهدي كه گروهان خط شكن بود را ديديدم كه همگي پيشاني بند سبز وقرمز بسته بودند و يك حالت عجيبي داشتند . من احساس يك فاصله بين بچه هاي گروهان خودمان و گروهان المهدي مي كردم . محمد رضا عارفي معاون  دوم گروهان المهدي به بچه ها گروهان المهدي شرح مي داد كه آيه وجلعنا را بخوانند و چهار قل و حمد را ذكر كنند. تا دشمن نتواند آنها را ببيند . ما هم لحظه هايي در كنار آنها بوديم و استفاده كرديم و  وجعلنا و چهار قل و حمد را قرائت كرديم.

مهمات آوردند فكر مي كنم ايمان نامي  تيربارچي بود و عمار كعبي و من ( عليرضا ) كمك هاي او بوديم . با هم قرار گذاشتيم كه  هر كدام دو نوار يك هزاري تير تيربار اضافه حمل كنيم.

لذا علاوه بر يك نوار كه دور خودمان پيچيديم دو نوار 2000 تايي داخل كوله پشتي گذاشتيم . كوله پشتي هر كدام ما خيلي سنگين بود و حمل آن كار هر كسي نبود . من در آن سال در اوج آمادگي جسماني بودم و تير بار چي و كمك ديگر هم همچنين در اوج بودند . وقتي به خط دوم خودمان رسيديم . براي شام كمي توقف كرديم و كنسرو ماهي و كمي نان دادند ولي من از خوردن صرف نظر كردم . به سمت خط اول  رفتيم . همان خاكريز و سنگرهايي كه تابستان گذشته خودمان جلو برده بوديم و خودمان سنگرها را احداث كرده بوديم وارد شديم . داخل يك شيار شديم كه به سمت جلو مي رفت . يك سوراخ جوب شكل زير خاكريز تعبيه كرده بودند كه جهت رفتن به شيار كمين نياز به عبور از بالاي خاكريز نباشيم . وارد شيار كه شديم ، گروهان المهدي كه خط شكن بود جلوي ما بودند ما هم گروهان دوم بوديم كه پشت آنها وارد شيار شديم . گروهان سوم ‌ما ( ابوالفضل  )  با ارتش و گردان 148 ارتش ادغام شده بود و در عوض يك گروهان ارتش از گردان 148 پشت سر ما بود كه بدليل اينكه شيار جا نداشت پشت خاكريز خط اول بودند و هنوز داخل شيار نشده بودند .

مدت زيادي بود كه داخل شيار شده بوديم و روي زمين دراز كش بوديم . از زمين و آسمان گلوله به پايين مي آمد . بعداً مي گفتند كه زير آتش چند سپاه عراق بوديم . پشت سر من برادر رزمنده نمد مال بود كه جلوي يك نرده بان را گرفته بود . نفر بعدي شيرك زاده بود كه عقب نردبان در دست او بود . در همان زماني كه دراز كش بوديم يك خمپاره 82 ميلي متري داخل شيار دست وسط نردبان اصابت كرد . نفر پشت سرمن نمد مال كه دراز كش بود يك تركش به پايش خورد . ولي برادر شيرك زاده در دم شهيد شد . ما هم همچنان دراز كش مانديم . نمد مال آدم صبوري بود و صدايي از او بلند نشد فقط از او پرسيدم كه زخمي شديد ؟ گفت بله ! و در ستون باقي ماند.

در نهايت انتظار به سر آمد و ستون شروع به حركت كرد وقتي به انتهاي شيار كمين رسيديم دو نوار شب رنگ بود كه تا داخل ميدان مين كشيده شده بود . معاون دوم گردان عمار اول ميدان مين موضع گرفته بود و بچه ها را هدايت مي كرد. ما هم از وسط دو نوار بسمت خط دشمن حركت كرديم يك نفر داخل معبر ميدان مين زخمي شده بود و سر و صدا مي كرد ما هم به شوخي به او گفتيم كه " ببين آنها كه توي سرشان خورده هيچ نمي گويند . شما كه فقط پايت خورد چقدر سر و صدا مي كني ؟!"

وارد ميدان مين شديم براي دومين بار بود كه مي ديديم گلوله آر پي جي بسمت من مي آيد . بار اول در پدافندي پاسگاه زيد تجربه كرده بودم ولي هنوز وقت آن نشده كه خاطره نگهباني شرقي و غربي را بنويسم . تيرهاي تيربار معبر ميدان مين را مي زدند . شفيعي قصاب آر پي جي زن همراه ما وارد ميدان مين شده بود ، دو سه بار اقدام به شليك آر پي جي به سمت تيربارها كرد ولي هر بار موشك شليك نشد . اما گلوله هاي آر پي جي عراقي مي آمدند و از كنار ما رد مي شوند و چند متر آن طرف تر منفجر مي شدند . آواج  تيرهاي تيربار ها هم روي معبر قطعي نداشت .

ما معبر را ادامه مي داديم ولي خبري از گروهان المهدي كه در جلوي ما بودند نداشتيم و ستون پيوسته نبود . هر چه مي رفتيم ميدان مين تمامي نداشت . بعداً مي گفتند كه عرض ميدان مين عراق 2 الي 5 كيلومتر بود و چندين خندق داشت و حتي داخل خندق ها هم ميدان و موانع كاشته بودند . بچه هاي گروهان المهدي به يكي ، دو تا از اين خندق ها رسيده بودند ولي ما هنوز به اولين خندق نرسيده بوديم كه دستور عقب نشيني آمد . بچه هاي همراه ، مجروحان را گرفتند و من هم هر چه توانستم سلاح جمع كرديم و به سمت عقب حركت كرديم .

سيد مصطفي محمدي زاد هم با ما بود . او مي خواست يك شهيد و يا مجروح را از زمين بلند كند . همين  كه سرش را پايين برده بود تا شهيد را در آغوش بگيرد يك گلوله تيربار به سرش اصابت مي كند و شهيد مي شود .

خيلي از بجه هاي گروهان المهدي از جمله محمدرضا عارفيان آسماني شده بودند و ميهمان منطقه باقي ماندند. ولي از بچه هاي گروهان ما كمتر آسماني شدند.

به هر حال به خط اول برگشتيم ، تمام سنگر ها پر از نيرو بود . از ستون گروهان گردان 148 ارتش هم دو سه نفري كنار هم روي خاكريز بودند . حالتي كه مثل اينكه منتظر حركت به سمت شيار بودند . من فكر كردم كه خواب هستند . مي خواستم از آنها بخواهم كه زير آن آتش آنجا نمانند و  داخل سنگري بروند ولي با تكان دادن آنها متوجه شدم كه شهيد شده اند . تمام سنگر هاي مسقف پر از نيرو بود. فقط يك سنگر سرباز خمپاره كمي جا داشت تا واردش شويم . از زمين و زمان آتش خمپاره و ... بود كه روي خط مي باريد . من و چند تا از دوستان داخل سنگر خمپاره شديم . چند ساعتي بوديم تا وقت نماز . براي نماز تيمم كرديم و با پوتين خواستيم نماز بخوانيم . وارد يك سنگر اجتماعي شده بوديم . از بس كه جا نبود هر كدامان روي چند  نفر بود . همان گونه كه داشتيم نماز مي خواندم چند بار به خواب رفتيم . آخر نفهميديم نماز را چند بار تكرار كرديم و اصلا تا آخر خوانديم يا نه !؟

تا صبح آتش عراقي ها زياد بود ،‌ولي صبح كه شد چند تا كاميون ايفا  آمدند و ما سوار شديم و ما را به اردوگاه عقبه گردان بردند . يكي دو روز آنجا بوديم كه اردوگاه را جمع كردند و بسمت منطقه طلائيه نزديك اهواز تغيير اردوگاه داديم . باز هم احداث  توالت بعهده ما شد . سريع يك توالت با الوار و ... انشاء كرديم . نصب چادر را هم بچه ها زحمت آنر كشيده بودند . براي ناهار برنج آورده بودند با تخم مرغ ولي هنوز ظروف و وسايل ما نرسيده بود . اين بود كه با پارچ پلاستيكي كمي برنج گرفتيم ولي تعداد ما زياد بود و  يك پارچ برنج بسيار كم  بود و در ضمن تخم مرغ ها كه خام بودند و وسيله اي نبود كه سرخ كنيم . برنج هم خيلي خشك بود . از گلو پايين نمي رفت .

من قبلاً شوهر خاله ام  را ديده بودم كه تخم مرغ خام را با برنج مي خورد . اين شد كه يكي دو تخم مرغ خام را بدون مشورت با ديگران روي برنج  در داخل پارچ ريختم . همه بچه ها بدون شكايت  كنار كشيديد . من هم نتوانستم بخورم !

با تشكر از برادران بيراوند و قاسمي كه ما را در تدوين اين متن كمك كردند

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 8:20  توسط علیرضا  | 

عملیات بدر گردان بلال قرار گاه نجف

 

موقعیت قرارگاه ها

 

خلاصه :

·        عملیات بدر در ساعت 23 روز 20/12/1363 با اسم رمز مبارک یاالله، یاالله، یاالله و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهراسلام‌الله‌علیه آغاز گردید.

·        این عملیات که یکی از بزرگترین عملیات های آبی خاکی ایران بود از مناطق مرزی غرب اهواز شروع می شد و تا مناطق مرزی طلائیه در غرب جاده اهواز خرمشهر ادامه می یافت.

·        منطقه معادل عراقی ها از قلعه صالح عراق تا پاسگاه طلائیه بود. که بین دو هور (هورالهویزه در شرق و هورالحمار در غرب ) و ابتدا  رودخانه دجله بصورت شمال جنوبی از آنجا عبور می کرد و در غرب رودخانه و بموازات آن  جاده العماره البصره عبور می کند و غرب جاده هور الحمار واقع بود که هم اینک خشک شده است.

·        هم اینک هور الحمار در داخل عراق خشک شده است و هور الهویزه فقط در وسط دارای کمی آب است.( قسمت اعظم آبهای هور الهویزه خصوصا ضلع سمت ایران آن خشک شده و نیزار های آن از بین رفته اند و جزیره مجنون شمالی که قبلا وسط آب بود هم اینک دو طرف آن را خشکی گرفته است ) در گذشته تا پای سیل بند عراقی ها آب وجود داشت و حتی پشت سیل بند دوباره آب نفوذ کرده بود

·        اکثر خطوط اول عراق در این عملیات آنطرف هور الهویزه با فاصله آبی متوسط 20 کیلومتر از خطوط اول ایران بود.

·        ایران در داخل هور الهویزه دارای دو جزیره مجنون شمالی و جنوبی بود که در عملیات خیبر از عراق تصرف کرده بود

·        عراقی ها در خط اول خود در کناره غربی هور الهویزه سیل بند هایی به ارتفاع سه متر از سطح آب هور احداث کرده بودند و پد هایی داشتند که بصورت هلالی امکان آتش از چند طرف روی نیروهای متخاصم را برای عراقی ها فراهم می نمود

·        در عملیات بدر قرار گاه های نجف ،کربلا  ، نوح و ظفر فرماندهی عملیاتی میدانی را بر عهده داشتند

·        منطقه قرارگاه نجف از منطقه عمومی قلعه الصالح عراق( پد خندق و روستای ترابه) آغاز می شد تا آبراه نینوا (جمل )  در شمال منطقه قرارگاه کربلا و لشکرهای ذیل تحت امر این قرارگاه بودند:

لشكر 7 ولی عصر (عج) _لشكر 25 كربلا _ لشكر 14 امام حسین (ع) _ لشكر 5 نصر _ - تیپ 15 امام حسن(ع)

تیپ 18 الغدیر_ تیپ 21 امام رضا_ گردان  های ویژه شهید صدر_ گروه 22 توپخانه_ گروه 40 توپخانه رسالت

لشكر 77 پیاده ارتش

 

·        منطقه قرارگاه کربلا از جنوب آبراه نینوا (جمل )  آغاز می شد وتا شمال پد الهویدی در جنوب ادامه داشت . لشکرهای ذیل تحت امر این قرارگاه بودند:

لشكر 17 علی ابن ابی طالب (ع)  - لشكر 8 نجف اشرف - لشكر 31 عاشورا - لشكر 27 محمد رسول الله  (ص)

تیپ مستقل 44 قمربنی هاشم (ع) - لشكر 21 پیاده ارتش با 9 گردان پیاده، 2 گردان مكانیزه و 3 گردان تانك

- لشكر 28 پیاده ارتش  

·        منطقه قرارگاه نوح از جنوب پد الهویدی آغاز می شد وتا نهر سوئیت در جنوب ادامه داشت . لشکرهای ذیل تحت امر این قرارگاه بودند:

لشكر 41 ثارالله  _ تیپ احمد ابن موسی

 

·        منطقه قرارگاه ظفر از جنوب نهر سوئیت آغاز می شد وتا پاسگاه طلائیه در جنوب ادامه داشت . لشکرهای ذیل تحت امر این قرارگاه بودند: ( لازم به ذکر است که بعلت عدم موفقیت در منطقه قرار گاه ظفر از این منطقه صرف نظر شد و در ادامه عملیات محل قرار گاه به منطقه صفین (البیضه) تغییر کرد.)

تیپ ویژه شهدا _، تیپ 1 از لشكر 23 _ تیپ مستقل 33 المهدی_ تیپ مستقل 55 هوابرد

·        خلاصه اینکه قرارگاه کربلا خطوط اول و دوم محوله خود را تصرف کردند و لشکر های 31  ، 8 و 17 تا دجله پیشروی هایی داشتند . قرارگاه نجف نیز تمام خطوط اول و دوم عراق توسط یگان های عمل کننده خود  در مناطق نینوا ( جمل ) و خندق ( روستای ترابه ) تصرف کرد بجزء منطقه البیضه(صفین) واقع در شمال منطقه محوله لشکر 7 ولی عصر ( عج) و جنوب پد خندق که مربوط به دو تا از یگانهای قرارگاه نجف بود که تا روز آخر دست عراقی ها باقی ماند.

 

.         در نهایت و بعد از شش روز نبرد سنگین و بعلت کمبود نیرو تازه نفس ایرانی و فشار سنگین دشمن و حجم زیاد ادوات و نیرو دشمن و آتش سنگین ادوات و هوا برد،  با در هم شکستن اکثر خطوط قرار گاه نجف و تمام خطوط قرار گاه کربلا ، فقط منطقه پد خندق ( روستا ترابه) که شمالی ترین منطقه محوله قرار گاه نجف بود. در دست ایران باقی ماند. و دیگر مناطق قرارگاه نجف و کربلا بدست دشمن افتاد.

 

 

عملیات بدر

 

 

·        در عملیات بدر گردان بلال یکی از گردان های خط شکن منطقه نینوا (جمل) بود . لذا قرار شده بود از محور نینوا گردان بلال به خط دشمن حمله کند. عملیات آبی ، خاکی بود و برای رسیدن به خط دشمن بایستی حدود 12 کلیومتر را با قایق پارو بزنند.

·        گردان بلال ل7 جنوبی ترین یگان قرار گاه نجف بود که در سمت چپ خود( جناح جنوب خود ) ل 17 علی ابن ابیطالب (ع) از قرار گاه کربلا هم رزم و همسایه بود و احتمالا یگان های جناح راست لشکر 7 واحد هایی از لشکر ؟؟ و تیپ ؟؟؟ بودند که موفق به تصرف و یا تثبت خط دشمن در منطقه البیضه (صفین) نشدند

·        گردان بلال لشکر 7 ولی عصر (عج) اولین یگانی بود که خط اول و دوم منطقه نینوا (جمل) را تصرف کرد.

·        گردان بلال لشکر 7 ولی عصر (عج) شش روز بدون وقفه  جنگید و در منطقه نینوا (جمل)  باقی ماند و تا شب آخر عملیات هجومی انجام داد

·        گردان کربلا لشکر 7 ولی عصر (عج) درمعبر شمال گردان بلال از گردان های خط شکن عملیت بدر بود.

·        گردان های عمار و حمزه ل 7  در روز های آخر به کمک گردان بلال آمدند و نبرد های سنگینی را تجربه کردند.

·        بعلت اینکه منطقه البیضه (صفین) تا روز آخر تثبت و تصرف  نشد لذا گردان های لشکر 7 دارای جناح دشمن بودند و فشار سنگینی را در شش روز عملیات متحمل شدند.

·        منظور از صفین 1 : سیل بند خط اول عراق در منطقه البیضه است.

·        منظور از صفین 2 : خط دوم عراق در منطقه البیضه است.

·        منظور از صفین 3 : خط سوم عراق در منطقه البیضه است.

·        منظور از نینوا 1 (جمل 3): سیل بند خط اول عراق در منطقه جمل است.

·        منظور از نینوا 2(جمل 2) : خط دوم عراق در منطقه جمل است.

·        منظور از نینوا 3 (جمل 3) : خط سوم عراق در منطقه جمل است.

·        همانگونه که از متن قرار گاه نجف استخراج میشود . ابتدا یک رخنه در جنوب منطقه صفین (البیضه) بوجود می آید. قرار گاه اول سعی می کند که منطقه جنوب صفین را پس بگیرد . که موفق نمی شود. سپس کل صفین را از دست می دهد و از لشکر 7 و لشکر 17 می خواهد که شمال نینوا ( شمال جمل) بصورت غربی شرق  پدافند کنند. که در نهایت خطوط جمل هم در هم می شکند.

 

منطقه گردان بلال

 

 

عملیات بدر در قرارگاه نجف

خبرگزاري فارس:آتش سنگين دشمن لحظه به لحظه شديد و نزديكتر شده است صداي گلوله باران زمين پي در پي بگوش مي‌رسد . همراهان فرماندهي با حالت ترس و اضطراب از وقوع تهديدي جدي عليه برادر رحيم، مصرانه تلاش مي‌كنند كه ايشان را نسبت به تخليه سنگر متقاعد كنند.

 

مطلب ذيل مربوط به صبح تا بعد از ظهر روز ششم عمليات بدر مي‌باشد. در روز ششم عمليات آقايان غلامپور (معاونت عمليات قرار گاه ظفر)، حسن دانايي فر (مسئول طرح و عمليات قرار گاه خاتم الانبياء (ص) غلامرضا محرابي (مسئول اطلاعات قرار گاه نجف) جمع حاضر را در سنگر قرار گاه ظفر به فرماندهي فرمانده قرارگاه نجف سرهنگ صياد شيرازي و جانشيني برادر رحيم صفوي تشكيل مي‌دادند.

*برادر رحيم پس از خواندن نماز صبح در ساعت 6:30 نزد سرهنگ محمدي فرمانده تيپ 55 رفته و از وي مي‌پرسد:
«دوگردانتان در خط مستقرند يا نه؟»
سرهنگ محمدي:
«آنها بخاطر كمبود ماشين فقط توانسته اند دو گروهانشان را بخط برسانند»
اين در حالي بود كه فاصله نيروها با لحاظ اول حدود سه كيلومتر بود. علاوه بر اين سه گرداني كه از تيپ 55 قرار بود، پشت خط جمل آرايش بگيرند و خط دوم را مستحكم كنند هنوز مستقر نشده بود. اين سه گردان به منظور محكم كردن خ دوم پدافندي به خط فرستاده شده بودند. در اين زمان نيروي سپاهي مناسبي در دسترس نبود و از يگانهاي موجود ارتش و سپاه تنها تيپ 23 نوهد سالم مانده كه آنهم در كنار شرقي دجله مستقر شده بود. نيروهاي موجود نيز كه فاقد روحيه، سازمان و فرماندهي بودند از نيمه هاي شب جملگي از خط بر مي‌گشتند و تقريبا از ساعت 1:30 عقب نشيني نسبي شروع شده بود. در اين روز دشمن به قصد گسترش رخنه از اوائل صبح حركت اصلي خود را آغاز كرد و همزمان با پشتيباني شديد آتش توپخانه خط صفين را پيوسته تحت فشار قرار داد. با اينكه برادر رحيم صفوي خود روي سيل بند و در نزديكي خط حضور داشت ليكن هر لحظه خبرهاي متناقضي از خط مي‌رسيد. در اين ميان سرهنگ صياد شيرازي كه به تازگي از منطقه بازديد كرده بود وارد قرارگاه شد. ايشان و برادر رحيم خود به وضوح مشاهد مي‌كردند كه نيروها در پشت سيل بند اول به صورت غير منظم و پراكنده بدون دستور به طرف جنوب به حركت در آمده اند. اين نيروها كه بيشتر از عناصر تيپ 55 و تعداد كمي از تيپ ويژه شهدا بودند وقتي در مسير برگشت با برادران رحيم و صياد مواجه مي‌شدند. سرشان را پايين انداخته و با شرمساري به راه خود ادامه مي‌دادند. بدين ترتيب نيروهاي خودي تا ساعت 7 صبح خاكريز را تا كانال شمالي جنوبي از دست دادند. پس از آن دشمن به شروع عمليات مهندسي و احداث خاكريز روي جاده يا سيل بند دوم به طرف جنوب، در واقع نشان مي‌داد قصد دارد فلش ديگري را باز نمايد.
اين در حالي بود كه خط دفاعي از جهت كمبود نيرو دچار ضعف شده و هيچ گونه آمادگي براي مقابله با تهاجم فوق وجود نداشت. با آغاز پاتك خط خودي چنان بسرعت سقوط كرد كه دشمن تا ساعاتي بعد هنوز جرات نمي‌كرد به اين خط دفاعي خالي از نيرو نزديك شود. بر اساس گزارش شنود، يك خدمه تانك عراقي به فرمانده خود مي‌گفت: «مواظب باشيد شايد تله باشد ممكن است نيروهاي ايراني پشت خاكريز پنهان شده باشند.
با اينكه از ديد فرماندهان خودي در ساعات 8 الي 9 صبح خط صفين كاملا از دست رفته تلقي مي شد، دشمن با همين تصور با آتش توپخانه از يك طرف و بمبارانهاي بي وقفه هوايي از طرف ديگر امان از نيروهاي خودي گرفته بود.
چندي نگذشت كه در پناه اين آتش نيروهاي زر هي و پياده دشمن حركن خود را به منظور شكستن خط دوم در دوم محور بدون وقفه ادامه دادند.
با مشاهده اين وضعيت برادران رحيم و صياد ابتدا در صدد بر آمدند كه خط دوم جمل را سريع تحكيم كرده و در صورت توان جاده (سيل بند دوم شمالي جنوبي) را در شمال جمل حفظ بكنند، لذا به تيپ 55 تاكيد شد كه بر اساس دستور و هماهنگي قبلي سه گردان را در خط جمل مستقر بكنند. فرمانده اين تيپ علي رغم نظر برادر رحيم معتقد بود كه نيروهايش هم اكنون در خط پياده شده ،مستقر هستند، مع الوصف اين ماموريت به فرماندهي تيپ شهدا ابلاغ شد.
نيروهاي اين تيپ نيز كه اكثرا به عقب برگشته بودند بجز چند نفر از عناصر تخريب و اطلاعات وعمليات نتوانستند خود را به پشت خاكريز جمل برسانند.
برادر منصوري جانشين تيپ شهداي كه خود اين نيروها را به خط برده بود تاييد نظر برادر رحيم اظهار مي‌داشت:
«خط دوم (جمل) خالي بود اصلا كسي نبود. از عناصر تيپ 55 هيچ كس نبود.»
برادر رحيم كه از چنين اوضاعي بشدت نگران بود به لشكر 7 ولي عصر (عج) و لشكر 17 علي بين ابيطالب (ع) دستور داد كه در صورت توان پشت جاده سيل بند دوم به طرف غرب حد فاصل صفين و جمل پدافند كنند. حتي ايشان از قرار گاه كربلا خواست كه هر چه نيروي سپاهي نيز در اختيار دارد به سمت خط مذكور بسيج نمايد.
سرانجام با تلاش وي تيپ احمد بن موسي، نيرويي در حد دو گروهان را كه اكثر آرپي جي زن بودند در پشت خاكريز مستقر نمود از سوي ديگر صياد از تيپ 23 خواست كه نيروهاي ويژه آرپي جي زن خود را به خط اعزام كند. ايشان نيز پس از سخنراني مهتجي موفق شد چند دسته از اين نيروها را جهت شكار تانك راهي منطقه كند.
سرهنگ شيرازي در سخنان خود ضمن اينكه از قول فرماندهي سپاه نقل مي‌كرد: تكليف مشخص است و بايد بايستيم اعتقاد داشت: ما بايد 48 ساعت جنگ كنيم در اين مدت حد فاصل صفين و جمل را بوسيله پمپاژ، آب بياندازيم و پس از آن نيروها را جمع كرده و در پشت خط جمل مستقر كنيم كه ان شاء الله بتوانيم منطقه را تثبيت كنيم. با اين همه دشمن مهلت نداد و در بعد از ظهر نيز در تداوم حركت خود به خط جمل نزديك شد و به آساني آن را تصرف كرد. پس از سقوط اين خط مساله اصلي تخليه نيروها بود. آتش دشمن هر لحظه نزديكتر مي‌شد تا جايي كه حتي تير مستقيم تانك نيز درست در حوالي سنگر برادران رحيم و صياد پرتاب مي‌شد. برادر رحيم در تماسي با بي سيم از برادر محسن رضايي خواست كه سريعا هر چه مي توانند براي تخليه نفرات به عقب، قايق بفرستيد. نيروها پياده و سواره از روي سيل بند بطرف جنوب (بسوي پل) به حرمت افتادند. نيرو خسته و بي روحيه بود. برخي گريه مي‌كردند و بعضي گله داشتند. برادر رحيم كه به نظر مي‌آمد شخصا مي‌خواهد بجنگند. به اطرافيان دستور داد كه مسلح به آرپي جي بشوند، در اين شرايط كنترل اوضاع به هيج وجه مير نبود. برادر رحيم طي صحبتي به برادر صياد پيشنهاد كرد كه جهت تصميم گيري در قرار گاه كربلا مستقر شوند. سرهنگ شيرازي نيز بر خلاف ميل خود قبول كرد و كليه برادران بوسيله يك دستگاه تويوتا به طرف قرار گاه كربلا رهسپار شدند. در قرار گاه كربلا پس از برگزاري يك جلسه پرشور و مهم برادران در محوطه قرار گاه پخش در اين حين دو فروند هواپيما دشمن قرار گاه كربلا را زير آماج بمب هاي خود قرار دادند. بسياري از ماشينها آتش گرفت و تعدادي مجروح شدند از جمله مسئول طرح و عمليات قرار گاه خاتم (ص) از ناحيه دست و پهلو و سر جراحت برداشت و به حالت اغما فرو رفت. آتش دشمن در حوالي قرار گاه بسيار شديد بود. هواپيماهاي دشمن بيشترين فشار را روي پل متمركز كرده بودند. فرماندهان حاضر تصميم گرفتند كه در چنين وضعيتي برادران رحيم و سرهنگ شيرازي را بوسيله قايق به عقب بفرستند. اين دو قبول نمي كردند لكن با اجبار و با فشار هول ايشان را تا ساحل رسانده و هر كدام با اصرار چند نفر وارد قايق شدند. از آنجا كه تعدادي ديگر بدون نظم وارد قايق شده بودند همين كه قايق شدند. از آنجا كه تعدادي ديگر بدون نظم وارد قايق شده بودند همين كه قايق از ساحل فاصله گرفت واژگون شد و همگي به داخل آب سرازير شدند. در اين اثنا سرهنگ شيرازي سريع شناكنان خود را به ساحل رسانده و برادر رحيم سوار بر قايق ديگر شد.
اتكا نيروها در عقب نشيني تنها به پل جزيره روطه بود، پلي كه از قطعه هاي خبيري كه سال پيش مورد استفاده قرار گرفته بود درست شده بود و تا قبل از اين مسئولين و مامورين آن اجاره مي‌دادند. ماشينه با فاصله زياد از هم و بسرعت از آن عبور كنند.
اين پل در روز ششم عمليات وزن سنگيني را بر روي خود تحمل كرد و حتي يك نقطه از آن خالي نبود و سر تا سر آن از ماشين و نيرو پوشيده شده بود. پل مزبور در ساعت 1:30 نيمه شب كه كليه نيروها پس از انهدام امكانات به جا مانده تخليه شدند منفجر گرديد.
علاوه بر اين در جزيره مجنون نيز ترافيك سنگيني ايجاد شده بود ولي تا ساعت پنج شش صبح روز هفتم كليه امكانات نيز از جزيره خارج شده بطوري كه وقتي دشمن با 16 هواپيما در آسمان جزيره به پرواز در آمد، گويي در جزيره پرنده پر نمي‌زد. در اين ارتباط برادر رحيم طي گزارشي ابراز داشت: واقعا عقب آمدن نيروها به يك معجزه الهي شباهت داشت، آن روز عقب نشيني تعجيلي يك مجعزه بود، دشمن مي‌توانست 5 الي 6 هزار اسير بگيرد.

*تلاش براي سد تهاجم دشمن

برادر رحيم با توجه به تحركات تهديد آميز دشمن، سعي مي‌كند جاشين فرمانده تيپ ويژه شهدا كه يكي از يگانهاي قومي در دسترس بود را در مورد انجام عمليات در مقابل خط صفين به منظرو تامين خط دفاعي در امتداد شمال جاده جوفير توجيه و قانع نمايد.
برادر رحيم صفوي بين اين خط بايد به اين شكل باشد (اشاره به نقشه) دشمن به اين شكل در حال تك كردن است، متوجه شدي؟ و بعد مي‌آيد اينجا (؟) ما بايد يك خط اينجوري و يك خط اينجوري (خط دفاعي در جاده شمال جوفير) تشكيل بدهيم.
برادر منصوري: «هر كاري از دست ما بربيايد بر روي چشم وي بچه ها ديگر توانش را ندارند.»
برادر رحيم صفوي« اين را رفتي ديدي؟ (اشاره به جاده اي در شمال خط صفين كه به طور شرقي غربي وجود دارد. ) خاكريز است؟ چي است اينجا؟»
برادر منصوري: «اينجا جاده صافي است. يعني بر آمادگي آنچناني ندارد».
برادر رحيم: اه نمي‌شود پتشتش پدافند كرد؟ رفتي ديدي ؟ بله؟»
برادر منصوري: «بله بله! من خودم چندين بار از اين طرف رفت و آمد كردم.»
برادر صفوي: پشت اين نمي‌شود پدافند كرد؟
برادر منصوري: «اصلا نمي‌شود!»
برادر صفوي: «خيلي خب! نيروهايت را اينجا سازمان بده. »
برادر منصوري « آلان ما اينجا پدافند كرديم»
برادر صفوي: «اين گلوگاه را ببين، شما برويد نيروهايتان را از اينجا برادريد و هر چه زودتر در اين گلوگاه آماده براي دفاع شويد.»
برادر محرابي: ببينيد برادر رحيم! بايد هر چه زودتر اين بسته بشود.»
برادر صفوي: «تيپ احمد بن موسي رفت؟»
برادر محرابي: بله! احمد بن موسي دارد كم كم در خط صفين مستقر مي‌شود. همين جا مستقرش مي‌كنيم و نگهش مي‌داريم.
برادر منصوري: «اجازه بدهيد عرض كنم. اگر اين خط بسته بشود؟»
در اينجا برادر محرابي حرفش را قطع مي‌كند و مي‌گويد:
«آخر اين خط را تخليه كرده اند. تانك دارد دور مي‌زند ولي اين براداران (مستقر در خط صفين و جمل) دارند تخليه مي‌كنند و به عقب بر مي‌گردند.
برادر صفوي: «اي خاك بر سر اينها، اي خاك!»
برادر محرابي: آخر اين چه وضعيت است برادر رحيم! (با حالتي عصباني) من خودم چند لحظه پيش داشتم با موتور روي اين مي آمدم»
برادر صفوي: «يعني تانكهاي دشمن هنوز به خط خودي نرسيده است اينها عقب نشيني كرده اند؟!
برادر محرابي: هنوز تانكي به اينجا نرسيده است كه دارند خالي مي‌كنند و پشت سر هم براي ما مشكلات درست مي‌كنند!
برادر حسن دانايي فر: ما در اين خط مرتبط با موتور تردد مي‌كنيم»برادر صفوي (خطاب به برادر حيدر پور فرمانده تيپ احمد بن موسي) نه آن خط دوم (خط جمل) براي شماست. برو نيروهايت را توي خط بچين.
برادر حيدر پور « من الان مي‌روم و نيروهايم را در خط دوم مي‌چينم ولي مي‌گويم كه ... (گويا نسبت به انجام ماموريت ترديد دارد)».
برادر صفوي: نه برادر همين كه به شما گفتم گوش بده برو در اين خط دوم (جمل) برو همين جا.»
برادر محرابي: «ما خط اول صفين را بايد بهر صورتي كه هست به كمك ارتشي ها بچينيم و شما هم بايد خط دوم جمل را بچينيد».
برادر صفوي رو به برادر حيدر پور مي‌كند و مي‌گويد: برور خط دوم را بچين».
برادر حيدر پور: باشد من رفتم خط دوم را بچينم. »
برادر محرابي از برادر صفوي مي‌خواهد كه با او برود.
برادر صفوي گويي كه مطلب مهمي به يادش آمده باشد رو به برادر حيدري پور كه در حال رفتن بود مي‌كند و به جد مي‌گويد:
«ببين! بچه ها به هر ترتيبي كه هست بايد اينجا بايستند و مقاومت كنند!»
البته خط مورد نظر براي استقرار تيپ احمد بن موسي نقطه اي از خط جمل بود درست در جايي كه بر آمادگي از رودخانه دجله بطرف داخل وجود داشت.

*وضعيت خاكريزهاي خودي

يكي از برادران: اين بلدورزها رفته اند. اينجا و يك خاكريز نيمه كاره زده اند.
برادر منصوري ادامه صحبت را قطع مي‌كند و مي‌گويد: بلدورزها كه برگشته اند. اينجا.
برادر صفوي به منظور ترميم رخنه دشمن در خط صفين مي‌پرسد« اينجا الان خاركيز زده اند يا نه؟»
يكي از برادران: يك تكه زده شده اما بعد رها كرده اند و به عقب آمده اند.
برادر صفوي دوباره مي‌پرسد: آلان خالي است؟»
و آن شخص در جواب مي‌گويد: نصف كاره است خاكريزه كمي دور كانال زده شده است.
برادر صفوي« با اين وضعيت كه آنها نمي‌توانند بايستند.
لازم به تذكر مي‌باشد كه در طول شب ششم خاكريز شرقي - غربي از سيل بند دوم احداث شده و تا نزديكي جاده اي كه در 2 كيلومتري دجله پيش رفته بود با فاصله 10 متري خاكريزي قبلي (ظاهرا خط صفين) امتداد يافت. در ضمن برادران مهندسي خاكريز دوم (جمل) را تقويت كردند.
يكي از برادران: «نيرو نيست همين طور به ستون دارند فرار مي‌كنند و به عقب مي‌آيند چون نيرو نيامده اينجا (خط لوله) ما بقي همين طور به ستون شده اند و دارند به عقب مي‌آيند نيرو من را محكم گرفته و مي‌گويد ما را به عقب ببريد.
برادر منصوري: من صبح خدمتتان عرض كردم گفتم آقا! من داشتم مي‌ديدم كه نيروها و دستگاههاي مهندسي در حال عقب نشيني هستند.
برادر صفوي: صبر كن بينم! نيرويت الان كجاست؟ اين خاكريز كامل نبود؟»
يكي از برادران : نه نبود.»
برادر صفوي: خب پس اين نيروهاي تيپ احمد بن موسي كجا بروند تا وقتي كه خاكريز كامل نيست؟»
برادر صياف در جواب مي‌گويد: «حيدر پور را بايد همين جا در خط جمل نگه داريم كه نيروهايش را بچند.»
برادر صفوي: مي‌دانم، مي‌دانم»
و در ادامه مي‌پرسد: «خب خاكريز كجاست؟»
برادر صيافت: «خاكريز بالاتر است برادر رحيم!»
برارد صفوي: «تا كجا؟ اينجا خاكريز داريد يا نداريد؟»
برادر صياف: «نه اينجا نداريم ولي اينجا زده اند.»
برادر صفوي: مگر رو به روي اين كانال نزده اند؟
برادر صيافت: نه اشتباهي يك كم جلوتر را زده اند نمي‌دانم چه كسي دستور داده بود خاكريز را اينجا بزنند. خاكريز بايد عقب تر زده مي‌شد.
وي در ادامه مي‌پرسد: من الان با خودش بروم؟
در اينجا بعلت نبودن خاكريز يكي از برادرها، برادر حيدر پور را كه كمي از سنگر دور شده بود صدا مي‌زند و سعي مي‌كند دوباره او را به سنگر فرا خواند.

*تاكيد بر انجام ماموريت تيپ ويژه شهد ا

برادر منصوري: حالا باشد ما مي‌رويم و اين را شروع مي‌كنيم ولي شما يك گردان قوي از اين جا بالا ببريد بدرد مي‌خورد.
برادر صفوي: برو نيروهايت را از اينجا بياور در اين گلوگاه و پشت اينجا پدافند كنيد؟
منظور از گلوگاه مورد نظر برادر رحيم احتمالا تقاطع جاده شمالي - جنوبي در دو كيلومتري دجله با خط صفين است.
پس از شنيدن اين مطلب برادر منصوري: نمي‌شود اينجا پدافند كرد.
برادر صفوي: پشت اينجا را مي‌گويم:
يكي از برادران پشت اين كه مي‌شود.
برادر صفوي با حالتي عصباني: پشت اين مي‌شود، بله! چرا ديگر! از اين راه نمي‌شود؟ گوش بده آقا! اين دستوري كه به شما مي‌دهم
برادر منصوري : بفرمائيد
برادر صفوي : برادر عزيزم اين نيروهايت را از اينجا بردار بياور اين گلوگاه را مي‌بيني؟ از اينجا حدود 2 كيلومتر بياييد پائين تر كه در اين پيچ نزديك اينجا باشند مي‌خواهيم كه نگذاريم دشمن از سيل بند دوم كه حد فاصل بين صفين و جمل است پائين بيايد.
برادر منصوري: چشم، هر چه شما بگوييد ما انجام مي‌دهيم برادر صفوي: پس برو)«اما اين نيرو ديگر نيرويي نيست كه...
برادر صفوي صحبت او را قطع مي‌كند: «من اين را مي‌گويم همه اين نيروها را پشت اين خاكريز به اين طرف جمع كند.»
برادر صياف: نيرو الان به ستون است و به عقب دارد مي‌آيد جلويش را مي‌شود. گرفت، برو الان به ستون هشت و دارد به عقب مي‌آيد . بايد سريع جلويش را بگيريم.»
برادر منصوري: بله من اين كار را مي‌كنم ولي اميدي به اين نيرو نيست. »
برادر غلامپور، اشكال ندارد شما برويد نيروهايتان را بچينيد».
برادر دانايي فر سوالي را مطرح مي‌كند كه برادران را وادار به تامل نموده، لحظه اي كوتاه درون سنگر سكوت حكم فرا مي‌شود:
يعني بيايد تا اينجا بچيند؟»

*ميزان آمادگي لشكر 17 براي پدافند

برادر صفوي خطاب به فرمانده لكشر 17 علي بن ابي طالب: نيروهاي شمال الان كجا هستند؟»
برادر جعفر فرمانده لشكر 17 علي بن ابي طالب (ع) ما كه نيروي اينجا نداشتيم يك تيم بيشتر اينجا نبوده است.»
برادر صفوي: خب الان چه داري؟»
برادر جعفري: يكسري عناصر، نيروي تداركاتي و ...»
دوباره برادر صفوي حرف او را قطع مي‌كند: «آرپي جي زن و اينها داري يا نه؟»
برادر جعفري: با خودم و موتوري و نيروهايي كه نگه داشتيم حدود دو پانزده نفري هستيم.
برادر صفوي: خودت نه، بقيه نيروهايت را مي‌گويم»
برادر جفعري: «نه نيرو نداريم ولي بچه ها هستند ده پانزده نفري را مي‌توانيم نگه داريم.»
برادر صفوي: «با ده پانزده تا آرپي جي زن هماهنگ كن و با ماشين از هر كجا مي تواني بياوري در اين گلوگاه بياور. مي‌خواهيم دشمن را به حول و قوه الهي نگهش داريم.»
برادر جعفري: اينجا خاكريز زده ايد؟»
برادر صفوي: تعدادي خاكريز زده شده است البته خيلي كم است. مي‌خواهيم پشت اين به اين صورت بايستيم.»
برادر جعفري با تعجب روي اينجا ها مي‌شود ايستاد؟
برادر صفري: گفتيم الان پشت اينجا بيايند.
برادر صيافت: اينجا را مي‌شود ايستاد ولي اين را چي؟ اينجا بايد ايستاد؟
برادر جعفري : نه اصلا ما بايد يك نفر آنجا بگذاريم كه اين نيروهاي در حال عقب نشيني به عقب نيايند. در اين صورت بقيه نيروها مسائلشان حل است دو نفر كه راه مي‌افتد بقيه هم به تبع آنها به عقب مي‌آيند.
برادر صفوي: شما آن نيروهاي اضافي را بفرست به عقب و آن نيروهايي كه قبراق و آرپي جي زن هستند را بفرست جلو بايستند و وسائلي كه سنگين است ببرد و باقي وسائل را منهدم كند.
برادر جعفري: اينجا بود كه زدند توپ را منهدم كردند. همه وسائل من اينجا بود.
بادر صفوي: همه وسائلت را آتش بزن.
برادر جعفري: همه اش را مي‌آورم اينجا و آتش مي‌زنم.
برادر صفوي: يا بريز توي آب با آتش بزن.
برادر جعفري: خب پس بروم نيروها را آنجا بچنيم؟
برادر صفوي: برو ... بين آن نيروهايي كه جنگنده هستند، بيايند. اينجا آرايش بگيرند.
بدرستي براي راوي معلوم نيست كه برادر رحيم دقيقا به دنبال تثبيت كدام قسمت از خط مي‌باشد، اما آنچه مسلم است اين است كه ايشان كاملا از نگهداري خط اول (صفين) مايوس شده و خط دوم جمل را براي پدافند در نظر دارد و نيز حضور روي سيل بند اول يا دوم در شمال خط جمل، برايش مهم است.
برادر جعفري: يكسري بچه هاي طرح و عمليات، اطلاعات عمليات و ستاد داريم، گفتم جمع بشوند.
برادر صفوي: با رئوفي فرمانده لشكر 7 ولي عصر (عج) تماس بگيرند و به او بگويند كم كم خودش را پائين بكشد.
برادر غلامپور به او گفتم قايقهايت را جمع و جور كن. همه چيز را به او گفتم. او رفت كه كارش را انجام بدهد.
برادر جعفري : خب ما حدودا چهار الي پنج قايق اينجا داريم.
برادر صفوي خطاب به برادر جعفري خب نيروهايت را سوار بكن
برادر غلامپور: آيا بقيه قايقهايت عقب هستند؟
برادار صفوي: برو يواش يواش شروع كن (انتقال به عقب)
برادر غلامپور: يكسري از عقب.
برادر صفوي: برو ديگر برو، خودت هم سوار شو و برو به عقب، فقط از وسايلت چيزي در اينجا باقي نگذار، هر چي داري ، منهدم كن، آن وسائلي را كه نمي‌تواني، ببري منهدم كن، يا علي! برو راه بيفت. بينيم اينجا گفتي، خاكريز هست، كجاست؟

*آخرين وضعيت مهندسي در خط

برادر صياف: خاكريز اين طر جاده است. درست يك كيلومتر فاصله دارد.
برادر غلامپور: خاكريز ناقص است برادر رحيم!‌دور مي‌خوريم . ما را دور مي‌زنند.
برادر صياف ناقص است من الان خودم مي‌خواستم سيف الله حيدر پور را بردارم بياورم. پشت اين بچينم بلند شدم رفتم به جاده نگه كردم. ديدم اصلا اين طرف باز است، اين را چكارش كنيم.
سرهنگ محمدي فرمانده تيپ 55 يا سرهنگ قرايي: برادر رحيم! معذرت مي‌خواهم عرضم به حضورتان كه اگر اين پشتش نيرو بود، خاكريز زدن اينجا مناسب بود. چرا؟ براي خاطر اينكه نيرو مي‌ايستد تا اين خاكريز كامل مي‌شود. بعد يك نيروي ديگري پشتيباني آن مي‌گذاريم. اگر اين نيروها آمده باشند اينجا . كه حالا معلوم نيست آمده باشند، حالا ايشان مي‌گويند آمده اند اگر اين نيروها اينجا آمده باشند. ما نمي‌توانيم خاكريز بزنيم. دشمن مي‌آيد.
برادر صفوي ضمن استقبال از ارائه پيشنهاد فوق مي‌گويد: كجا بايستيم، كجا بايستم جناب سرهنگ؟
جناب سرهنگ آهان ما بايستي اينجا يك خط پدافندي بدون خاكريز تشكيل بدهيم.
برادر صفوي با حالتي متعجب مي‌پرسد: كجا؟ بدون خاكريز پدافند كنيم؟!!
جناب سرهنگ ما هيچ چاره اي نداريم بايد بچه هاي ايثارگر اينجا پدافند بكنندچون خاكريز نمي‌شود زد.
برادر صفوي خب! آنها را كه درو مي‌كنند!!!
جناب سرهنگ: نه خاكريز نمي‌توانيم بزنيم. بلدوزر را مي‌زند. نمي‌گذارد كه كار كند. بلدوز را مي‌زند.
برادر صيافت : مگر مريضم اين كار را بكنيم.
جناب سرهنگ: خب دشمن نمي‌گذارد.
سپس برادر صفوي با لحني كنايه آميز خب شما دستور بدهيد از اين فداكارها از تيپ هوا برد بروند.
جناب سرهنگ حالا فرمانده اين تيپ كه مي‌گفت، ما 20 درصد بيشتر نمانديم، بقيه 20 درصد هم هيچ فرمانده ندارد. همين طور بدون مسئول مانده است.
برادر صفوي: بگوئيد بيايند، بيايند اينجا (احتمالا خط دوم جمل)
جناب سرهنگ: اينجا خط دوم جمل كه الان هستند.
برادر صياف : نه.
برادر صفوي: نخير اين است، خاكريز دوم، پشت اين كه اينجا را بتوانند بزنند.
جناب سرهنگ: با آن روحيه اي كه فرمانده هوا برد داشت و با آن صحبت هايي كه مي‌كرد. فكر كنم كه ديگر واحدي نيست، كه بتواند توي خط برگردد.
برادر صفوي: رهايش كن بگذار به حال خودش باشد.
جناب سرهنگ : اشكالي ندارد. مي‌خواهيد اصلا ماموريت را ابلاغ كنم.
برادر صفوي: نه نمي‌خواهد.
جناب سرهنگ: منتهي با اين آماري كه اينجا به من داده اند من خودم مي‌دانم كه اگر اين ماموريت را ابلاغ كنم اين كار را نخواهد كرد.

*تهديد عليه سنگر قرار گاه ظفر توسعه رخنه دشمن

برادر صيافت با نگراني رو به برادر رحيم مي‌كند و مي‌گويد: برادر رحيم شما خبر داريد كجا نشسته ايد؟
=برادر صفوي: بله؟
برادر صيافت: برادر رحيم! آخر براي چرا اينجا نشست ايد يك كم برويد عقب تر.
برادر صيافت بدليل شدت آتش دشمن در محل استقرار برادر رحيم صفوي به ايشان توصيه مي‌كند كه محل استقرارشان را به عقب منتقل كنند.
برادر شيران (بي سيم چي): برادر رحيم! ماشين داريم آيا اينها را بار بزنيم؟
وسائل و لوازم قرار گاه ظفر يعني محل استقرار برادر رحيم
يكي از برادران: بروم بياورم؟
برادر صفوي: آنهايي كه نمي‌توانيد بياوريد، بياندازيد توي آب،‌آرام آرام برويد آن طرف.
برادر شيران: بروم ماشين را بياورم؟
برادر صفوي: برو بياور
به دليل عدم موفقيت نيروهاي خودي در شب قبل براي تثبيت خط صفين اين خط از روز ششم دچار تزلزل شده بود و به همين دليل نيرويي با حداقل كيفيت در دسترس نبود تا از اين خط دفاع كند. بنابراين برادر رحيم كاملا مايوس از حفظ خط بود. سرانجام توسعه رخنه دشمن در اين خط و در نتيجه فرو ريختن اين جبهه و عقب نشيني نيروها تا حدودي برادر رحيم را متقاعد كرده بود كه كم كم منطقه را تخليه كند. همچنين ايشان به دليل افزايش آتش دشمن تصميم به حضور در قرار گاه كربلا گرفت.
برادر رحيم صفوي: بچه هاي اضافي تان را هم بفرستيد عقب، خودتان اينجا باشيد ما برايتان وسيله مي‌گذاريم.
برادر شيران: باشد چشم .
برادر صفوي: ما الان مي‌رويم پيش عزيز (فرمانده قرار گاه كربلا در محور روطه) ديگر اينجا چه كسي است؟

*فرو ريختن خط جمل

راوي با حالت گريه مي‌گويد: همه دارند بر مي‌گردند.
در اينجا نيروها اعم از ارتش و سپاه و بسيج كه در حال عقب نشيني بودند از كنار سنگر برادر رحيم عبور مي‌كردند و با مشاهده ايشان يكي از آنان با صدايي بلند گفت: زحمتها هه اش هدر رفت.
و برادر رحيم رو به برادر فوق مي‌كند و مي‌گويد: برو برادر من!
در حالي كه از گوشه اي صداي گريه برادر غلامپور شنيده مي‌شود. برادر رزمنده ديگري مي‌گويد:
بي سيم بزن به محسن رضايي بگو [...]. دست آخر، به محسن رضايي بگو به خدا [...]
و با گريه و فرياد از كنار برادر رحيم دور مي‌شود.
صحنه بسيار عجيب و ملتهب به نظر مي‌رسد. آتش سنگين دشمن لحظه به لحظه شديد و نزديكتر شده ست صداي گلوله باران زمين پي در پي بگوش مي‌رسد . همراهان فرماندهي با حالت ترس و اضطراب از وقوع تهديدي جدي عليه برادر رحيم، مصرانه تلاش مي‌كنند كه ايشان را نسبت به تخليه سنگر متقاعد كنند. برادر رحيم علي رغم اينكه هر بار پيشنهاد برادران را پذيرفته است ليكن شخصا هيچ تحرك جدي در اين زمينه از خود نشان نمي‌دهد گويي انجام چنين كاري بيش از هر كاري براي وي مشكل و شايد از طاقت او خارج است.
صداي گلوله باران زمين و نيز شليك توپهاي كاتيوشاي خودي و رفت و آمد ماشينهاي نظامي ادامه دارد.
... الله اكبر ، الله اكبر ، (با صداي گريه).
برادر صفوي با صدايي گرفته و محزون مي‌گويد: غلامپور بيا سوار ماشين بشو با ماشين مي‌رويم (آغاز حركت بردار رحيم به عقب و به سمت قرار گاه كربلا»
برادر... همه وسائل را بگذارد بالا همه را.
برادر... برادر من! كمك كن وسائل را بالا بگذاريم.
برادر شيران: برادر رحيم، بياييد بالا، بيايد بالا برارد رحيم بيائيد بالا.
برادر... برو بالا برادر رحيم.
برادر صفوي: برويد سوار ماشين بشويد.
برادر... چند تا موشك آرپي جي بياور.
برادر رحيم... برادرها زياد نايستيد و تجمع نكنيد.
برادر... برو بالا سريع سوار شويد بگذاريد برادر رحيم سوار شود.
برادر صفوي: برو برو.
برادر غلامپور با فرياد برادر صياف را صدا مي‌زند.
راوي: صيافت ماند.
شخصي در اين ميان مي‌گويد: گفت مي‌آيد.
راوي: آخر چه جوري؟ ...
و با ناله ادامه مي‌دهد: اي خدا!
برادران صفوي، غلامپور، سرهنگ شاهين راد، راوي و يك بي سيم چي سوار بر عقب تويوتا وانت شده و بسوي قرار گاه كربلا در حوالي روطه حركت مي‌كنند. ضمنا برادر مجروحي هم در وانت به منظور رساندن به اورژانس حضور دارد. اين برادر با ناله و گريه مي‌گويد:
آخ يا خداي! يا خدا! يا خدا!
رحيم صفوي خطاب به راننده مي‌گويد: آرام حركت كن، آرامتر و با فرياد ادامه مي‌دهد چه خبر است؟
برادر مجروح هنوز هم ناله مي‌كند: يا خدا!
راوي خطاب به برادر مجروح مي‌كند و مي‌گويد: تحمل كن، تحمل كن مي‌رسيم.
برادر مجروح با ناله مي‌گويد: ما 48 ساعت... (حاكي از اينكه احتمالا ما 48 ساعت از جان گذشتگي كرديم.
راوي به اطراف جاده اشاره مي‌كند و مي‌گويد:
توپها را گذاشته اند و رفته اند توپها را گذاشتند و رفتند (واحدهاي توپخانه خودي)
برادر مجروح گريه مي‌كند و امامش را مي‌خواند و از خداي براي رزمندگان ياري مي‌خواهد.

*عقب نشيني و تدابير فرماندهي

برادر صفوي: كنار اسكله ها بايد نيروها را سازمان بدهيد. من گفتم كه قايقها و تراده ها حركت كنند بيايند. بايد نيروها را نزديك اسكله بوسيله قايق وعده اي ديگر را بوسيله پل عبور بدهيم. بايد خونسرد يمان را حفظ بكنيم و كنترل را به عهده بگيريم و به بچه ها آرامش بدهيم. الان قايق ها و تراده ها كنار اسكله بودند فقط كافيست بچه ها را سازمان بدهيم.
برادر غلامپور: اگر يك ستون 200 تا 300 تايي بيايد كلي نيروها را مي‌تواند به عقب ببرد.
برادر صفوي: ظاهرا همين كار را مي‌كنند هم از پل هم از هاور كرافت استفاده مي‌كنند.
حال رزمند مجروح ديگر كاملا بهم خورده است و وضعيت وخيمي دارد. در اين لحظه برادر رحيم به هلي كوپترهايي از دشمن كه بالاي سر رزمندگان به پرواز در آمده اند اشاره مي‌كند و از آزادي عمل آنان در اجاي آتش بسوي خط و جبهه خودي تاسف مي‌خورد و مي‌گويد:
نامرد را بين هلي كوپتر هايش را مي‌بيني!! عجب نامردي است.
برادر غلامپور ضمن اشاره به خط مي‌گويد بچه ها دارند مي‌آيند برادر رحيم، اين طرف نيرو دارد وارد خط جمله مي‌شود. مشخص است.
برارد صفوي: مال ماست؟ مال ماست؟ نيروهاي خودي هستند؟
برادر غلامپور نيرويي پشت سرش مي‌آيد بلكه نگاه كن دارند روي خط پشت سرش مي‌روند.
برادر صفوي: ارتباطت را با حيدرپور حفظ بكن آقاي شيران!
برارد شيران: بله.
برادر رحيم: الان حيدر پور از داخل خط به چه كسي تماس دارد؟
برارد شيران: با فرمانده قرار گاه كربلا تماس دارد.
برادر صفوي: به رئوفي چي گفتيد؟
برادر غلامپور: به او گفتم كه هم وسائل ترابري اش را بسيج بكند. نيروهايش را بياورد پشت 2 تا نهري كه خودش دارد.
برادر صفوي: پس او را به حركت در بياوريد.
برادر غلامپور بله به او گفتم كه خودتن را جمع و جور كن.
برادر صفوي: بايد به او دستور داد كه به عقب حركت بكند.
ناله برادر مجروح همچنان شنيده مي‌شود.
رواي گريه كنان مي‌گويد: اي خدا!! همين جور ماشينها و توپها را رها كرده اند و رفته اند.
برادر صفوي: راحت مي‌شود بچه ها را پشت اين سيل بندها (دو گانه شمالي جنوبي) نگه داشت. چون دشمن نمي‌تواند از اينجا حمله كند.
برادر غلامپور : نه بچه ها نمي‌توانند اينجا بمانند؟
راوي: نه برادر رحيم الان ديديم خاكريز خيلي پائين است (كوتاه است).
برادر غلامپور: همين همين است، كوتاه است.
برادر صفوي: خيلي پائين است نه؟
راوي: خيلي پائين است.
غلامپور: ولي بچه ها اگر توانسته باشند حفره درست كنند مي‌توانند روي اين پدافند كنند.
برادر مجروح با ناله مي‌گويد: يا مقلب القلوب . يا مقلت القلوب يا الله.
برادر صفوي: ما بايد بسيج بشويم. بچه هاي ارتش را بايد زودتر ببريم. عقب، چون آنها وسيله ندارند.
راوي ساعت 2:40 بعد از ظهر است كه به قرار گاه كربلا رسيده ايم. داخل سنگر برادر رحيم و برادران قرار گاه كربلا نشسته اند و با هم صحبت مي‌كنند راوي راوي قرار گاه كربلا اين جلسه را ضبط مي‌كند.
متاسفانه نوار ضبط شده در جلسه مذكور علي رغم اهميت زيادي كه مباحث مطروحه و تضميمات اتخاذ شده در آن داشت بويژه گزارش فرمانده قرار گاه كربلا كه در مورد چگونگي عقب نشيني و آخرين وضعيت يگانهاي درگير ارائه داد، جريان يك حادثه به داخل آب افتاد و از بين رفت. در اين حادثه در اثر واژگون شدن قايق تعدادي از فرماندهان من جمله راوي قرار گاه كربلا به داخل آب افتادند به طوري كه تمام لوازم انفرادي و وسائل شخصي افراد به عمق آب سپرده شد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 0:3  توسط علیرضا  |